از آنجا که اصطلاح "مدرن" برای طیف گسترده ای از دوره های تاریخی استفاده میشود، هرگونه تعریف مدرنیته باید بستر سئوال را در نظر بگیرد. مدرن، در زمینه تقسیم بندی تاریخ به سه عصر طولانی: عتیق، وسطا و مدرن، میتواند به معنی تمام تاریخ پسا-وسطا اروپائی باشد،. هم آنچنان، این اصطلاح اغلب برای توصیف فرهنگ اروپائی-آمریکائی که از دوران روشنگری برخواست و به صورتی تا امروز ادامه داده شده استفاده میشود. اصطلاح "مدرن" همچنین به دوره ای که از جائی حدود بین 1870 و 1910 شروع میشود تا به زمان حال، و حتی بطور خاص به دوره 1910- 1960اعمال میشود.
یک استفاده عام از اصطلاح، "مدرن اولیه" برای توصیف شرایط تاریخ غرب یا از اواسط سالهای 1400 یا حدوداً کشف اروپائی چاپ متحرک و دستگاه چاپ، یا سالهای اولیه 1600، عصری که مربوط شده به برخیزی پروژه روشنگری. این دوره ها را با این صفات میتوان مشخص کرد:
مضافا، میتوان گفته شود که قرن 19 وجوه زیر را به مدرنیته اضافه کرد :
خصلت های تعریف کننده مدرنیته بخصوص در حوزه جامعه شناسی تلاش های بیشماری برای فهم اینکه مدرنیته چیست انجام شده. اصطلاحات گسترده و گوناگونی برای توصیف جامعه ، زندگی اجتماعی، نیروی محرک هدایت کننده، ذهنیت حاکی از علائم بروز، یا وجوه دیگر تعریف کننده مدرنیته استفاده شده. این اصطلاحات شامل میشوند از: بوروکراسی (دیوان سالاری) – سلسله بندی غیر شخصی اجتماعی که بر مبنای اجرای تقسیم کار ایجاد شده و با تکرار منظم روش و مراحل مشخص شده.
صفات مدرنیته اغلب با مقایسه جوامع مدرن با پیشا-مدرن یا پسا-مدرن توصیف میشود، و شناخت وضعیت های اجتماعی غیر مدرن دوباره از اینکه تثبیت شده بوده باشد دور از ذهن است. تا حدودی، معقول است به شک کردن یک امکان خیلی حقیقی از یک مفهوم توصیفی که بتواند باندازه کافی در بر گیرد واقعیات گوناگون از جوامع در بسترهای تاریخی گوناگون را، بخصوص جوامع غیر اروپائی را چه برسد به یک مدل سه مرحله ای از تکامل احتماعی از پیشا-مدرن تا پسا مدرن. همانطورکه در بالا دیده میشود، اغلب نیرو هائی که در ظاهر مخالف هم هستند (مانند عینی گرایی و ذهنی گرائی، فردگرائی و ملی گرائی، دمکراسی سازی و تمامیت گرائی) نسبت داده شده اند به مدرنیته، و شاید دلایلی هست برای بحث به اینکه چرا هر یک نتیجه دنیای مدرن است. در مورد ساختار اجتماعی، برای مثال، خیلی از وقایع و صفات تعریف کنند که در بالا به فهرست آمده از گذار جوامع نسبتا ایزوله تا جامعه منسجم در اشل بالا سرچشمه میگیرند. مدرنازیسیون وقتی از این طریق فهمیده شود ممکن است یک فرایند عمومی انتزاعی باشد که میتوان آنرا در قسمت های مختلف تاریخ یافت و نه یک واقعه منحصر بفرد در اروپا.
بصورت کلی، منسجم شدن در مقیاس کلان شامل است به:
بوروکراسی متمرکز و سازمان سلسله بندی شده دولت ها و شرکت ها رشد میکنند در مقیاس و قدرت در یک رفتار بی سابقه، که منتهی میشود به پشیمان شدن نسبت به ذات خفه کننده، سرد خردمنشانه و یا تمامیت خواهی جامعه مدرن را. با این وصف، افراد اغلب به عنوان مولفه های قابل جانشینی، ممکن است قادر باشند وارد آن زیر سیستم ها بشوند، ایجاد یک حس آزادی کنند، رقابت پویا و فرد گرائی برای دیگران. این بخصوص موردی است که وقتی یک جامعه مدرن با جوامع پسا مدرن مقایسه میشود که در آنها خانواده و طبقه اجتماعی که فرد درون آنها متولد شده تا مقدار زیادی رشته زندگی فرد را شکل میدهد. هم زمان، در عین حال، چنین شناختی از مدرنیته مطمئنا قابل رضایت برای خیلی ها نیست چون موفق به توضیح نفوذ جهانی جوامع اروپای غربی و آمریکائی را از زمان رنسانس نمیشود. چه چیزی اروپای غربی را این چنین ویژه کرده است؟
دو جواب عمده به این سئوال داده شده. اول، یک فاکتور داخلی که فقط در اروپا، از طریق انسان گرایان رنسانس و فیلسوفان و دانشمندان اوائل مدرن، تفکر خردمنشانه جای بسیاری از فعالیت های روشنفکرانه ای را که تحت تاثیر هنگفت عرف، خرافات و مذهب بودن را گرفت. این نوع طریق جواب اغلب به ماکس وبر نسبت داده شده، یک جامعه شناسی که شناخته شده به اینکه بدنبال سئوال بالا بوده. دوم، یک فاکتور خارجی، این استکه استعمارگرائی، که از اوائل عصر اکتشاف شروع شد، روابط استثماری بین کشور های اروپائی و مستعمراتشان براه انداخت.
همچنین شایان توجه است که چنین وجوه از بسیاری از جوامع مانند خانواده یک هسته ای، بردگی، نقشهای جنسیتی، و دولت-ملت با ایده سازمان خردمنشانه اجتماعی که در آن با اجزاء از قبیل مردم بصورت مساوی رفتار میشوند لزوما درست تطبیق نمیکنند. در حالیکه بسیاری از این وجوه در حال حل شدن بوده اند، تاریخ ها بنظر میایند که اینطور پیشنهاد کنند که آن وجوه نسبت به صفات اساسی مدرنازیسیون صرفا استثاء نباشند ، بلکه قست های لازم آن باشند.
بنظر میرسد که شکی نیست که مدرنازیسیون یک سری فایده برای مردم آورد. نرخ پائین مرگ و میر اطفال، کاهش مرگ در اثر گرسنگی، ریشه کنی بعضی از امراض مهلک، مساوات بیشتر در رفتار با مردم با زمینه های مختلف اجتماعی و درآمدی، و غیره. برای بعضی ها این ها نشانه هایی است از پتنسیال های مدرنیته، که شاید هنوز میبایست به تکامل برسد. در کل، برخورد خردمنشانه و علمی با مسائل و دنبال کردن ثروت اقتصادی هنوز برای خیلی ها بنظر میاید یک راه معقول برای شناخت تحول خوب اجتماعی باشد.
هم زمان، تعدادی از وجوه تاریک مدرنیته وجود دارد که جامعه شناسان و کسان دیگر به آنها اشاره میکنند. تحولات فناوری نه تنها در حوزه پزشکی و کشاورزی بلکه همچنین در نیروهای نظامی به وقوع پیوسته. افتادن بمب های اتم بروی هیروشیما و ناکازاکی در طی جنگ جهانی دوم و مسابقه تسلیحاتی که بدنبال آن در ایام بعد از جنگ جریان داشت، برای بعضی ها نمونه خطرات فناوری است که انسان ها برایشان ممکن و شاید هم ناممکن باشد که بتوانند بصورت عاقلانه حلشان کنند. پاک سازی های بزرگ انسانی استالین و هولاکوست برای بعضی ها نشانه هائی هستند که ذهنیت خردمنشانه و سازمان دادن خردمنشانه یک جامعه ممکن است با در گیری در آنها حذف یا نابودی عناصر غیر استاندارد را بکند.
مسائل محیط زیستی یکی دیگر از تشکیل دهنده های دسته بندی وجه تاریک مدرنازیسیون است. آلودگی شاید کم جنجال آمیز ترین این ها باشد، اما شخص میتواند کاهش گوناگونی بیولوژیک و تغیرات آب و هوائی را شامل محصولاتتوسعه و تحول کند. توسعه و تحول فناوری بیولوژیک و مهندسی ژن ها در حال ایجاد سرچشمه های ریسک های ناشناخته هستند.
باضافه این وقایع آشکار، خیلی از منتقدین به خطرات روانی و اخلاقی زندگی مدرن اشاره میکنند – بیگانگی (آلیناسیون)، احساس بی ریشگی کردن، از دست دادن قید و بندها و ارزش های محکم مشترک ، لذت جوئی، ناخوشحالی از دنیا و غیره. همچنین، از دست دادن تعاریف ادی حقوق هستند که بر حقوق جمعی اولویت دارد شش – افراد نهایتا مسئول برای آفرینش خود هستند
