هارتموت رزا، جامعه شناس آلمانی و از نظریه پردازان نظریه اجتماعی "زمان"، معتقد است می توان در کنار تعریف آدرنو از مدرنیته به مثابه "رام کردن یا کالایی شدن"، یا تعریف زیمل از مدرنیته به مثابه "فردیت یابی"، یا تعریف وبر و هابرماس از مدرنیته به مثابه "عقلانی سازی"، مدرنیته را از منظر نحوه پرداخت آن از زمان به مثابه "نظم شتاب اجتماعی زمان" تعریف کرد.
به باور هارتموت رزا، جامعه مدرن را یک رژیم سفت و سخت زمانی تنظیم، هماهنگ و نظارت می کند که در چارچوب های اخلاقی جای نمی گیرد. او معتقد است ما به عنوان سوژه هایی که در عصر مدرن زندگی می کنیم از آزادی های بسیار برخورداریم، اما نوعی رژیم زمانی عمدتا نامریی، سیاست زدایی شده، بی چون و چرا، نظریه پردازی نشده و تصریح نشده، بشدت به ما نظم می بخشد و بر ما مسلط است و ما را سرکوب می کند: منطق شتاب اجتماعی. به باور هارتموت در چنین نظمی اتلاف زمان "مهلک ترین گناهان" است.
پرندهها دیرشان نمیشود.
هیچ سگی ساعتش را نگاه نمیکند.
گوزن ها دلواپس فراموش کردن تولدها نیستند
فقط انسان زمان را اندازه میگیرد
فقط انسان ساعت را اعلام میکند
و به همین دلیل فقط انسان از ترسی فلج کننده رنج میبرد که هیچ موجود دیگری تحمل نمیکند؛
ترس تمام شدن وقت ...
ساعت دروغ می گوید! زمان دور یک دایره نمی چرخد! زمان بر روی خطی مستقیم می دود و هیچگاه، هیچگاه، هیچگاه باز نمی گردد! ایده ساختن ساعت به شکل دایره، ایده جادوگری فریبکار بوده است!
ساعت خوب، ساعت شنی است که هر لحظه به تو نشان می دهد که دانهای که اُفتاد دیگر باز نمی گردد و به یادمان می آورد که زمان «خط» است نه «دایره» و زمان رفته دیگر باز نمی گردد! نه افسوس و نه اصرار بر اين خط بی انتها تأثيری ندارد...
تفسيرش بماند برای اهلش، همين فریبی که ما را خرسند می کند بیش از صد حقیقت برای ما ارزش دارد!!!
برنامه ای که ما امیدواریم با قاطعیتی روزافزون بدان وفادار بمانیم عبارت است از: توانایی تشخیص دانش تجربی از قضاوت های ارزشی، تعهد به وظیفه علمیِ دیدنِ حقیقت واقع و نیز تعهد به وظیفه عملی حمایت از آرمان هایمان.
«حکومت خطرناکترین نهادی است که بشر شناخته است. حکومت، در طول تاریخ، بیش از هر فرد یا گروهی از افراد، حقوق آدمیان را نقض کرده است: مردم را کشته، آنها را به بردگی گرفته، آنها را به کار اجباری واداشته و به اردوگاههای کار فرستاده، و پیوسته ثمرهی کارشان را دزدیده و چپاول کرده است؛ حکومت، برخلاف مجرمان منفرد قدرت دستگیری و محاکمه دارد؛ برخلاف مجرمان منفرد، میتواند یک فرد را کاملاً احاطه کرده و بر همهی جنبههای زندگی فرد مسلط شود، بهطوریکه فرد هیچ چارهای جز خروج از کشور نداشته باشد و در کشورهای توتالیتر حتی این کار نیز ممنوع است.»
در این عکس گربه موش را به دندان گرفته است. سه موش دیگر که به عنوان خبرنگار در آنجا حضور دارند از این لحظه عکس
میگیرند تا گزارش تهیه کنند. مسئله برای موشها، «موش» نیست. مسئله «گربه» هم نیست. آنها جرم گربه
را ثبت نمیکنند، چون در جامعهٔ موشها گربه همیشه مجرم است، چون شکار موش کار عادی و همیشگیِ اوست. موشها برای دادگاهی کردن گربه نیاز به عکس و
مدرک ندارند. آنها مرگِ «موش» را نظاره میکنند تا مرگ را ثبت کنند. خبری که قرار است به گوش دیگر موشها برسانند این است: "گربهٔ قاتل، یکی دیگر
از شهروندان موش را به قتل رساند". خبری که برای جامعهٔ موشها تازگی ندارد، چیزی به جامعهٔ موشها اضافه نمیکند، فقط مرگ موشها را «عادی» کرده
است.آنها جای اینکه راهی برای توقف گربه پیدا کنند؛ پی گزارش مرگِ خودشان هستند. گربه نماد «قدرت» است و موشها نماد «پایداری این قدرت» هستند.
این تصویر، بسیار مهم و حقیقتِ دنیای امروز است. از پذیرش ظلم
و بیحس شدنِ نسبت به آن، از رسانهها و بازی آنها با احساسات و تغییر افکار، از افرادی که "موش" هستند، اما در جهت قدرتِ گربه فعالیت میکنن.
شاید چون به نام فارسی آن "خالکوبی" معروف نشده اینگونه بین نسل جوان شایع شده است. پدیدهای است در ظاهر ساده ولی نمادی است از یک پارادایک فرهنگی بسیار پیچیده و متناقض. بنظر میرسد که خالکوبی از عهد باستان یک نوع نشانگذاری به حساب می آمده، نشانی طبقاتی، نشانی از یک شاخصه مهم زندگی مانند رشادت، تعلق خاطر و محدود به طبقهای خاص مانند جنگجوها بوده تا اینکه با شکل گرفتن جوامع جدید و تمدنهای شهری، برقراری قانون و تفکیک طبقات اجتماعی، این پدیده راهی در بین احاد اجتماعی باز نکرد و به عنوان میراثی از سلحشوران گذشته در طبقاتی رسوب کرد که نظام اجتماعی نوین ضدیت داشته و در حقیقت یاغیان زمان خود محسوب میشدند، خرده فرهنگی که تا دهه های گذشته نیز مصداقهای عینی داشت مانند رواج خالکوبی در میان زندانیان، گروههای تبهکاری و عموما میان مردانی که خود را به طبقهای خاص می انگاشتند، اما به ناگهان در عرض چند دهه با ورود زنان به این عرصه خالکوبی از یک نماد اقلیتی به یک زینت اکثریتی با رگههایی از یک تعلق اجتماعی بدل گشت، زینتی نمادین که نشانی از فاصله اجتماعی دارد. افرادی که با نقشهای رمزآلود و گاها وحشتناک و آخرالزمانی می خواهند خاص باشند به هر قیمتی کسانی که میخواهند دیده شوند خصوصا جوانان با عطش دیده شدن، حتی دیده شدن از بعد جنسی به همین دلیل نمادی که در روزگاران گذشته تنها به قویترین عضلات مردانه اختصاص داشت امروزه به ظریفترین و خصوصی ترین نقاط بدن زنان رواج پیدا کرده امروزه تتو نه زیبایی است و نه زینت بلکه یک طغیان اجتماعی است برای دیده شدن در روزگار رقابتهای بی پایان برای خاص بودن به هر قیمتی و عقب نیافتادن از قافله همرنگی.

