🔸 لیبرالیسم به زبان ساده
▪️هیچ مصلحت یا حقیقتی آن قدر مهم نیست که فرد را پای آن قربانی کنیم.
▫️لیبرالها به هر قدرتی که بخواهد ارزشها یا قواعدی را بر فرد یا افراد تحمیل کند، مظنوناند؛ بویژه به دولتها که قدرتی ویژه دارند.
▪️لیبرالها نمیگویند دولت اصلاً نباید باشد، ولی معتقدند ابزارهای اعمال قدرت دولت مثل پلیس، ارتش، ادارهی مالیات و زندان میتواند تهدیدی برای آزادی و فرد قلمداد شود.
کاکاوند: دیکتاتورها خودشان نمیفهمند که دیکتاتور اند!
تمایلات سیاسی و ارتباط آن با ژنتیک
لغتنامه سیاسی
رابطه ژنتیک انسان و تمایلات سیاسی او با درود به دوستان عزیز دیروز پستی از دوست خوبم سمیرا رحیمی رو برای من فرستاده بودن که شبیه یک مانیفست سیاسی بود و نوع حکومت مناسب ایران رو بر اساس شواهد تاریخی تعیین می کرد. محتوای کلی پست این بود که الان دموکراسی برای ایران مناسب نیست. مسائلی که در این پست مطرح شده مسائل بسیار مهمیه که این روزها خیلی در موردشون صحبت میشه و چون پست پر بود از گزاره های اشتباه و مغلطه های استدلالی، تاریخی و مفهومی که می تونه موجب کج فهمی و سوء برداشت بشه، وظیفه ی خودم دونستم این اشکالات رو در قالب یه ویدیو به اشتراک بذارم که البته فقد نقد متن سمیرا نیست بلکه پاسخ به همه دوستانیه که به هر دلیلی دارن دیکتاتوری رو تبلیغ می کنن و دستیابی به دموکراسی رو به آینده ی نامعلوم ارجاع میدن. به امید اینکه باب گفتگو باز بشه و بتونیم سطح دانسته هامون رو بالا ببریم. Instagram: samirarahimi
Instagram: sirvan_manhoobi-2
بسیاری از اعضای تحصیلکرده داعش و گروههای افراطی، نه بیسواد بودند و نه حاشیهنشین. آنها اغلب مهندس، پزشک یا دانشآموخته علوم پایه بودند. در مقابل، سهم فارغالتحصیلان علوم انسانی تقریباً صفر است. پژوهشهای معتبر (از جمله گامبتا و هرتوگ در آکسفورد) نشان میدهد: تروریسم مدرن الزاماً محصول فقر و جهل نیست؛ بلکه میتواند نتیجهی ترکیب خطرناکِ آموزش نخبهگرا اما غیرانتقادی ناکامی ساختاری و محرومیت نسبی تفکر سیاهوسفید و جستجوی معنا در دل ایدئولوژیهای مطلقگرا باشد. داعش به همین دلیل علوم انسانی را تعطیل کرد. چون فلسفه، تاریخ و جامعهشناسی جهان را پیچیده میبینند و با «حق/باطلِ» سادهانگارانه سازگار نیستند. مسئله مهندسی یا پزشکی نیست؛ مسئله آموزشی است که پرسشگری یاد نمیدهد و بازاری که استعداد را به بنبست میکشاند. امنیت فقط با سلاح تأمین نمیشود؛ با تفکر انتقادی شروع میشود. نویسنده و فیلسوفی که عزتالله فولادوند از او تحت عنوان «بانوی متفکر ارجمند» یاد میکند، در ۱۹۶۳ دست به نگارش کتابی مهم تحت عنوان «انقلاب» میزند که در آن مباحث مهمی از جمله انقلاب و معنای آن و دلایل و شرایط شکلگیری و رخدادِ آن و مباحث اجتماعی و سیاسی پیراموناش را مورد تحلیل قرار میدهد. در این کتاب که با یادداشت عزتالله فولادوند، مترجم برجستهی آثار فلسفی شروع میشود،
پس از ذکر مقدمهای جالب و مهم پیرامون تمایز مباحثی چون جنگ-خشونت و انقلاب، و همچنین اثرگذاری آنها بر یکدیگر، کتاب وارد فصلهای اصلی خود میشود که مشتمل بر شش عنوانِ مهم است. نکتهی جالب اینجاست که این کتاب در سال ۱۹۶۳ نگاشته شده، سالی که اگر چه انقلابهای بزرگ تاریخ همچون انقلاب امریکا (و به تبع آن تدوین منشور اصلی حقوق بشر) و انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه را در تاریخ و در پسِ سر دارد، اما فاصلهی چندانی با دو انقلاب بزرگ قرن بیستم ندارد، پنج سال بعد از نگارش این کتاب است که انقلاب دانشجویی ۱۹۶۸ فرانسه رخ میدهد و برگ تازهای از تاریخ اعتراضها و انقلابهای سیاسی تاریخ را رقم میزند، و همینطور، و تقریبا ده سال پس از انقلاب فرانسه، در ۱۹۷۹ انقلاب ایران شکل میگیرد که به نوعی تمام منطقهی خاورمیانه و حتی تمام جهان را تحت تاثیر قرار میدهد. هرچند اثری که به قلم آرنت به رشتهی تحریر درآمده، بدونِ در چنتهداشتنِ تجربههای تاریخی این دو انقلاب مهم جهان نیز، اثری کامل و آموزنده است.
این اثر بهمراه سایر مجموعه کتابهای این فیلسوف نویسنده در کتابخانه رایگان بوک مون موجود است👇🏻 https://t.me/BookMooonn🔗
نیکولو ماکیاولی (Niccolò Machiavelli) در سوم مه ۱۴۶۹ در فلورانس زاده شد؛ در دل خاندانی اشرافی اما بیثروت، و در همان شهر بالید که گهوارهٔ رنسانس بود.
از جوانی، عطش آموختن ادبیات لاتین، تاریخ باستان و فلسفهٔ سیاسی داشت، و با ذهنی تیزبین و قلمی شاعرانه پا به جهان سیاست گذاشت. در بیست و نه سالگی، در بحبوحهٔ جمهوری فلورانس، به مقام دبیر دوم صدارت رسید و کمی بعد، منشی شورای ده (شورای جنگ و دیپلماسی) شد.
چهارده سال در متن آتش سیاست زیست: به دربار لویی دوازدهم فرانسه سفر کرد، از اردوگاه سزار بورجیا – آن شاهباز بیرحم قدرت – درسهای تلخ واقعگرایی آموخت، و با پاپ ژولیوس دوم و امپراتور ماکسیمیلیان پای میز مذاکره نشست.
تجربهای که به او نشان داد سیاست نه با دعا و فضیلت، که با نیرنگ، قدرت و شناختِ «آنچه هست» پیش میرود.
سال ۱۵۱۲ جمهوری سقوط کرد و خاندان مدیچی به فلورانس بازگشتند.
ماکیاولی از مقام خلع شد، به اتهام توطئه زندانی و شکنجه گشت، و سرانجام به مزرعهٔ کوچکش در سنکاسچیانو تبعید شد.
همانجا بود که شبها ردای دیپلماتیکش را میپوشید، به کتابخانهٔ خیالاش میرفت و با ارواح بزرگان باستان گفتوگو میکرد. حاصل این خلوت اجباری، شاهکاری به نام شهریار (Il Principe) رسالهای کوتاه، تکاندهنده و زخمخورده از حقیقت که در آن قدرت را نه آنگونه که باید باشد، که آنگونه که هست کالبدشکافی کرد.
او سیاست را از اخلاق جدا کرد.
@sharh_____