بیشتر شرارتی که در این جهان وجود دارد بخاطر این حقیقت است که انسان، بطور کلی، بصورت ناامید کننده ای نا خودآگاه است.
دلیل و استدلال نمیتواند احساس را شکست دهد، یک احساس فقط با یک احساس قویتر جابجا میشود و یا بر آن چیره میشود.
آدمها شروع به التیام میکنند لحظه ای که احساس کنند که شنیده میشوند.
هيچگاه انسان سالم، دیگری را شکنجه نمیکند. این انسان آزار دیده است که آزار میرساند. زخم خورده ها علاقه عجیبی به زخم زدن به دیگران دارند، آنها که از عزت نفس پایینی برخوردارند میل عجیبی به تحقیر کردن و گرفتن اعتماد به نفس و عزت نفس دیگران دارند. تو هیچگاه کنار آنها بزرگ نمی شوی، فقط تحقیر می شوی. چون، یک فرد ناسالم، هرچیز در اطرافش را بیمار میکند.
خاطرات میکُشند.
برای این که کسی باشی که میخواهی باشی، باید کسی را که هستی قربانی کنی.
روانشناسی می گفت: بیمارانِ واقعی، هیچ وقت به ما مراجعه نمی کنند! مراجعینِ ما اکثرا کسانی هستند، که توسطِ این بیماران، بیمار شدهاند …
آه، چقدر خودپرستی سرش شلوغه، داره سعی میکنه چیزهائی را که میآیند و میروند را قرص نگه داره …
هیچ اندازه ای از اضطراب تفاوتی ایجاد نمیکنه در آن چیزی که اتفاق خواهد افتادن.
یک آدم با عقل سالم به من نشان بده من معالجه اش خواهم کرد.
اول، بدان، کی هستی، و بعد خود را بر اساس آن آراسته کن.
زندگی در واقع در ۴۰ سالگی شروع میشود. تا آن موقع ، شما فقط در حال تحقیق هستید.
مردم می دانند چه می کنند. اغلب آنها می دانند که چرا کاری را انجام می دهند. اما چیزی که آنها نمی دانند چیست چیزی است که انجام می دهند چکار میکند.
"اگر بیشتر ما از خود ناآگاه میمانیم، به این دلیل است که خودشناسی دردناک است و ما لذتهای توهم را ترجیح میدهیم."
"هیچ حیوانی هرگز دیگری را صرفاً برای عذاب دادن، عذاب نمیدهد؛ اما انسان این کار را میکند، و این همان ویژگی شیطانی در شخصیت اوست که از صرفاً حیوانی بودن بسیار بدتر است."
پس به درون خود بروید و تاریکترین افکار و اسرار خود را پیدا کنید. آنها را بنویسید (سپس اگر میخواهید، نابود کنید). آنها را بلند بگویید، به هیچکس. به خودتان. به آنها هوا بدهید. به آنها اکسیژن بدهید. آنها را باز کنید و پاک کنید. بر اساس آنها عمل نکنید - آنها فقط افکار، خاطرات - مجموعهای از کلمات هستند که با انرژی ذخیره شدهاند. اجازه دهید آن انرژی پخش شود تا بتوانید رشد کنید.
