
■ در رستوران بودم که میز بغلی توجهام را جلب کرد. زن و مردی حدود ۴۰ ساله رو به روی هم نشسته بودند و مثل یک دختر و پسر جوان چیزهایی میگفتند و زیرزیرکی میخندیدند. □ بدم آمد. با خودم گفتم چه معنی دارد؟ شما با این سنتان باید بچه دبیرستانی داشته باشید. نه مثل بچه دبیرستانیها نامزدبازی و دختربازی کنید.
● داشتم چپچپ نگاهشان میکردم که تلفن خانم زنگ خورد و به نفر پشت خط گفت: آره عزیزم، بچهها رو گذاشتیم خونه خودمون اومدیم. واسهشون کتلت گذاشتم تو یخچال.
○ خوشم آمد. ذوق کردم، گفتم چه پدر و مادر باحالی، چه عشق زندهای که بعد از این همه سال مثل روز اول همدیگر را دوست دارند. چقدر خوب است که زن و شوهرها گاهی اوقات یک گردش دوتایی بروند. چقدر رویایی. قطعا اگر روزی پدر شدم همین کار را میکنم. ■ داشتم با لبخند و ذوق نگاهشان میکردم که ناگهان مرد به زن گفت: پاشو بریم تا شوهرت نفهمیده اومدی بیرون!
■ اَی تُف، حالم به هم خورد. زنیکه تو شوهر داری آنوقت با مرد غریبه آمدی ددر؟ ما خیر سرمان مسلمانیم، اسلامتان کجا رفته؟ زن و مرد نامحرم با هم چه غلطی میکنند؟ بیشرفها.
□ داشتم چپچپ نگاهشان میکردم که مرد بلند شد رفت به سمت صندوق تا پول غذا را حساب کند. زن هم دنبالش رفت و بلند گفت: داداش داداش بذار من حساب کنم. اون دفعه پیش هم با مامان اومدیم تو حساب کردی. آخییی آبجی و داداش بودن. الهی الهی، چه قشنگ، چه قدر خوبه خواهر و برادر اینقدر به هم نزدیک باشند.
● داشتم با ذوق و شوق نگاهشان میکردم و لبخند میزدم که آمدند از کنارم رد شدند و در همان حال مرد با لبخندی شیطنتآمیز گفت: از کی تا حالا من شدم داداشت؟ زن هم نیشخندی زد و گفت: اینجوری گفتم که مردم فکر کنن خواهر و برادریم.
○ تو روحتان! از همان اوّل هم میدانستم یک ریگی به کفشتان هست، زنیکه و مردیکه عوضی آشغال بیحیا. داشتم چپ چپ نگاهشان میکردم که خواستند خداحافظی کنند. زن به مرد گفت: به مامان سلام برسون. مرد هم گفت: باشه دخترم. تو هم به نوههای گلم…
■ وای خدا، پدر و دختر بودند. پس چرا مرد اینقدر جوان به نظر میرسید؟ خب با داشتن چنین خانواده دوست داشتنی باید هم جوان بماند. هرجا هستند سلامت باشند.
□ اينجا بود كه فهميدم زندگي ديگران به من ربطي ندارد. اگه كمي شعور داشتم مثل بقيه غذامو ميخوردم كه اينجوري سرد نشه … قضاوت ممنوع!
برداشت از کانال تلگرام مدیر
https://chat.whatsapp.com/Gc5HlGmMhDNJxFthZIaIC9
