banner

داستان های کوتاه عزیز نسین

عزیز نسین

💦قوطی کنسرو!

شبی که کمال و بچه هاش آمدند خانه ما هیچی برای شام نداشتیم.

زنم به پسرم گفت:

بدو برو بقالی سر کوچه یه قوطی کنسرو بگیر.

کنسرو چی؟

لوبیا … دلمه … ماهی … هرچی داشت.

توی مهمانخانه نشسته بودیم داشتیم گپ می زدیم که صدای تق و توق بلند شد.

اون کارد آشپزخانه را بده من.

کمال پرسید: دعواست؟

گفتم: هفته ی پیش مهمان یکی از همسایه ها را کتک زدیم. الان فهمیدن مهمان داریم.

صدای جیغ آمد.

برو ببین چه خبره.

دویدم طرف آشپزخانه. دیدم مچ دست خانم خون فواره می زنه. یک قوطی کنسرو و کارد هم روی زمین ریخته. داد زدم:

این چه افتضاحیه؟ مادرم غرغر کرد.

چند دفعه بهش گفتم گوش نداد. خودش دربازکن را برداشت و مشغول ور رفتن با قوطی کنسرو شد:

هر کاری راهی داره. آخر چرا به حرف بزرگترها گوش نمیدین؟ ناگهان جیغ او هم بلند شد:

الهی ذلیل بشه هرکس این قوطی را درست کرده. انگشتش را زخمی کرده بود. سر پسرم داد زدم:

آدم وقتی کنسرو می خره میده بقال بازش کنه. عقل که نیست جان در عذابه.

من چه تقصیری دارم؟

گفت جانمان را از سر راه پیدا نکردیم. شاگردم پریروز آمده در یک قوطی را باز کنه انگشتش قطع شده الان توی بیمارستانه. کمال وارد آشپزخانه شد:

مبادا شام درست کنید. داریم مرخص می شیم.

غیرممکنه بذارم شام نخورده تشریف ببرید.

همسر کمال آقا هم به آشپزخانه آمده بود. گفت:

همسایه ی ما هم دیروز یک کنسرو ماهی خریده بودن اهل محل جمع شدیم نتونستیم باز کنیم.

کمال آقا چاقوی سفری اش را که پنج تیغه داشت بیرون آورد و گفت:

خانم جان چرا دروغ میگی اهل محل نتونستن؟ با این چاقو می شه در گاوصندوق را هم باز کرد.

پسر کمال آقا هم چاقویش را بیرون آورد:

اون مال عهد دیزی یه، چاقو می خوای اینه ها. همین یک تیغه چهارده کار انجام میده. چپ بچرخانی چوب پنبه درمیاره. راست بچرخانی کنسرو باز می کنه. نوکش قفل گنجه را باز می کنه. یکی از دوست هام از آمریکا برام فرستاده.

کمال گفت:

به درد همون آمریکایی ها می خوره. چاقوی من از پدر پدرم ارث رسیده.

قوطی کنسرو را گذاشت وسط زانوهاش و با میراث پدر پدرش شروع کرد به ور رفتن که یکدفعه قوطی را پرت کرد وسط اتاق و پشت سر هم گفت:

بریدم … بریدم. شکر خدا در خانه دوا گلی و پنبه داشتیم زانوی کمال آقا را بستیم. شلوارش هم پاره شده بود.

دربیار بدم بدوزند.

کمال گوشش بدهکار نبود:

لامصب قوطی کنسرو نیس، صندوق رمز پنتاگونه. می خواسته اسرار مملکت را توی این جا بده. شیش تا دونه دلمه که اینهمه سفت کاری نداره.

پسر کمال آقا هم با چاقوی چهارده هنره آمریکاییش طرفی نبست و پرسید: چکش دارین؟

زنم گفت:

آقا پسر با چکش از دلمه ها دیگه چیزی باقی نمیمونه. خانم کمال گفت:

میخ بهتره. میخ گنده. مثل میخ طویله. خنده ام گرفت گفتم:

میخ طویله نداریم. ایندفعه آمدین یه دونه با خودتون بیارین.

نوبت من شده بود. ساطور را برداشتم و افتادم به جان قوطی. قوطی از زیر ساطور در رفت، به پرواز در آمد، به کنج دیوار خورد، کمانه کرد طرف سر من و من سرم را بموقع خم کردم "جرینگ" خورد به شیشه بزرگ اتاق خاکشیر شد. صدای زنگ در حیاط آمد. همسایه پهلو دستی نگران شده بود چه خبر است. این همسایه آهنگر است. گفت:

باز کردن در کنسرو که کاری نداره.

قوطی را برداشت. یکی دو بار چرخاند. توی دست چپش گرفت و با دست راستش طوری باز کرد که عینهو در پاکت سیگار را باز می کند.

بفرمایید. شاخ درآورده بودیم.

چه جوری بازش کردی؟

مگه سواد ندارین؟

چرا.

روی قوطی نوشته.

نوشته بود: "طریقه باز کردن: نوک برجستگی در سمت راست قوطی را بگیرید به آرامی به سمت چپ بکشید."


کودتا!💦

ما چند رفیق نظامی بودیم تصمیم گرفتیم کودتا کنیم و قدرت را در دست بگیریم. جوانب امر را سنجیدیم. نقشه کشیدیم، مسئولیت ها را مشخص ساختیم و فقط در انتخاب روز اشتباه کردیم. «گند کار» در آمد و چیزی نمانده بود سرمان بالای دار برود. اگر به گزارش هواشناسی رادیو گوش داده بودیم یک روز بارانی را انتخاب نمی‌کردیم. شهر ما با یک نم باران مختل می‌شود.

من ستوان ابوالحجاب صدایم خوب است مأمور تصرف رادیو شدم. ژنرال المات زکی بانک مرکزی، سرگرد مردبانی پستخانه. ژنرال خیام سلاخ خانه. اماکن پر درآمد را بین خودمان تقسیم کردیم. حمدالله کور هم مامور تصرف زندان شد اگر کودتا شکست خورد جاهای خوب برای مان تهیه کند.

سر شب کودتا را شروع کردیم. بدون هیچ مقاومتی ایستگاه رادیو را تصرف کردم. قرار بود بقیه هم تصرفات شان را انجام دهند سپس اعلام کنیم. دو ساعت گذشت و خبری نرسید. نگران شدم.

•⁠ ⁠نکنه رفقا را گرفتن و دارن میان سراغ من. مفت مفت سرم بره بالای دار. بهتره برم اطلاع بدم یک عده میخوان کودتا کنند.

توی فکر بودم که برق‌ها رفت. دویدم توی کوچه و پیاده رفتم ستاد مرکزی کودتا. سرهنگ ابوالفتح خان آنجا بود. گفت:

اگر می‌دانستم کودتا به این آسونیه موقع ستوانی کودتا می‌کردم.

پرسیدم :

چرا خبر ندادین از رادیو اطلاع رسانی کنیم؟

وسیله نداشتیم.

•⁠ ⁠تلفن‌ می زدین.

کار نمی‌کنه.

نباید سیم‌های تلفن را قطع می‌کردین.

قطع نکردیم. باران آمده قاطی پاطی شده.

یکی را با ماشین می‌فرستادین.

توی این گل و لای که ماشین راه نمی ره.

پس چه جوری خبر بدیم کودتا کردیم؟

تو مسئول تبلیغات هستی از من می‌پرسی؟

برگشتم استودیو میکروفن را برداشتم و با صدایی که سعی می کردم طنین داشته باشد گفتم:

«هموطن عزیز. ملت قهرمان. به همت جمعی افسران رشید ارتش، کشور از چنگال غارتگرانی که منابع شما را چپاول می‌کردند رهایی یافت.»

سرگرد خیرالله از در وارد شد:

خودت را خسته نکن، دستگاه ها اتصالی کرده صدا پخش نمی شه.

پس چه جوری خبر بدیم؟

•⁠ ⁠به رفقا بگو به دیگران تلفن بزنن.

شماره یکی را گرفتم. صدایی خواب آلود گفت:

بفرمایین!

اینجا کمیته انقلاب است. ما کودتا کردیم. خواهش می‌کنم به سایرین خبر بدین.

•⁠ ⁠جنابعالی کی هستین؟

مرد خواب‌آلود جواب داد:

من رئیس شهربانی هستم. الساعه می‌یام خدمت تون.

گوشی از دستم افتاد.

چی شد؟

الساعه میان خدمت مون.

ـ کی بود؟

اتصالی کرده بود به رئیس شهربانی.

جناب سرگرد آشکارا به لـرزه افتاد. زیر بغلش را گرفتم و رفتیم زیر پلی آن نزدیکی تا صبح پنهان شدیم. صبح هم طبق معمول رفتیم سر کار. فرمانده مرا به اطاقش احضار کرد:

سرویس‌های مخفی خبر دادن دیشب عده ای قصد کودتا داشتن. دقت کنید هواپیما ها حاضر و گذرنامه‌ها آماده و ارز کافی تهیه شود اگر دوباره کودتا کردند وسائل فرار فراهم باشد!

عزیز نسین


برگشت به صفحه داستانهای کوتاه

برگشت به خانه