banner

ادبیات نکات

شعر چیست؟

جلد کتاب

دستگاه خودپرداز تولید داستان
دستگاه خودپرداز داستان دهنده در پاریس


نظر کدکنی در باره فروغ فرخزاد

✍️محمدرضا شفیعی کدکنی: روشنفکران بسیاری به ويرانی «سنّت»ها کمر بستند، اما بدین پایه که فروغ فرخزاد توانست، نتوانستند. شاملو و اخوان با همه ستیز آشکار نتوانستند در بیان خویش آینگی کنند. شعار دادند و دشنام. اما در تصویری که فروغ ارائه می‌دهد، سنّتها دور می‌شوند و ما را رها می‌کنند.



شیرین و فرهاد

سیمای دو زن

داستان‌های عاشقانه‌ٔ «خسرو و شیرین» و «لیلی و مجنون»، هردو سرودهٔ «نظامی گنجوی» سرایندههٔ توانمند ایرانی هستند. منظومه‌ٔ «خسرو و شیرین» داستان عاشقانه‌ای است در ایران باستان و یادی است از معشوقه‌ٔ در جوانی از کف‌رفته‌ٔ نظامی به نام «آفاق». به نحوی که در این هشتصد سال کسی نتوانسته مانندش را بسراید. و «لیلی و مجنون» داستان دلدادگی دو جوان است در دیار عرب.

نظامی در آغاز هر دو داستان مدعی است که در اصل داستان تصرفی نکرده است.

نظامی نا‌خوداگاه در «لیلی و مجنون» به ترسیم چهره‌ٔ زن در دیار عرب و در «خسرو و شیرین» به نمایاندن چهرهٔ زن در ایران باستان پرداخته است.

لیلی، پرورده‌ٔ جامعه‌ای است که دلبستگی را مقدمه‌ٔ انحرافی می‌پندارد که نتیجه‌اش سقوط حتمی در جهنم وحشت‌انگیز فحشاست. در این سرزمین پاکی و تقوا، بدا به حال دختر و پسر جوانی که نگاه علاقه‌ای رد و بدل کنند.

اما در دیار شیرین، منعی بر مصاحبت و معاشرت بی‌آلایش مرد و زن نیست و عجبا که در عین آزادی معاشرت، شخصیت دختران، پاسدار عفاف ایشان است.

دختری سرشناس، یکه و تنها، بر پشت اسب می‌نشیند و از ناف ارمنستان تا قلب تیسفون می‌تازد و کسی متعرض او نمی‌شود. اما وضع لیلی چنین نیست و جرایمش بسیار. نخست این که زن به دنیا آمده و از هر اختیار و انتخابی محروم. گناه دیگرش زیبایی‌ست. در نظام قبیله‌ای، مرگ و زندگی او در قبضه‌ٔ استبداد مردان است. پدر لیلی مرد مقتدری است که چون از تعلق خاطر قیس (مجنون) و دخترش با خبر می‌شود، در حصار خانه زندانی‌اش می‌کند و زندانبانش‌، زن فلک‌زده‌ای است به نام مادر که به فرمان شفاعت‌ناپذیر شوهر مجبور است رابطه‌ٔ دخترش را با جهان خارج قطع کند.

اما فضای داستان «خسرو و شیرین» متفاوت است. دنیای شیرین، دنیای بی‌پروایی‌هاست. شیرین، دست‌پرورده‌ٔ زنی است که به گفتهٔ نظامی: «ز مردان بیشتر دارد سترگی». شیرین، دختر ورزشکار نشاط‌طلب طبیعت‌دوستی است که بر اسبی زمانه‌گرد برمی‌نشیند و با جماعتی از دختران هم‌سن‌وسال خود که: «ز برقع نیست‌شان بر روی بندی» و هر یک با فنون سوارکاری و دفاع از خویش آشنایی دارند، به چوگان بازی می‌رود.

دختری که در چنین محیطی بالیده در مورد طبیعی‌ترین حق مشروع خویش، یعنی انتخاب شوهر، گرفتار هیچ مانعی نیست.



جلال خالقی مطلق
«هر ملتی در اقیانوس رخدادها و پیش‌آمدهای تاریخ، مانند یک کشتی است … بی‌گمان تنها کرانه‌ی کشتی شناسه‌‌ی (هویت) ایرانیان، زبان و ادبسار پارسی و لنگرگاه آن شاهنامه‌ی فردوسی است.»

~ دکتر جلال خالقی مطلق



ناتل خانلری
فایل صوتی شرافت ادبی: مقاله‌ای از دکتر ناتل خانلری: کلیک کنید.!

از ناتل خانلری شعر معروفی هم هست بنام «مرگ عقاب» که رشید کاکاوند با توضیحات مفصل آنرا بطرز زیبائی در لینک زیر ارائه میکند:
ویدیو شعرخوانی «مرگ عقاب» بوسیله رشید کاکاوند. کلیک کنید!



سیمین دانشور و امام‌خمینی به روایت غلام حسین ساعدی

سیمین دانشور و غلام حسین ساعدی

امام ‌خمینی وقتی به ایران آمد فقط مردم عادی و عوام نبودند که عکس ایشان را در ماه می‌دیدند. در مقالات آیت‌الله شبیری زنجانی خواندم که برخی علما - که ایشان نام برده‌اند - نیز تصویر امام را در ماه می‌دیدند. یادم نیست کجا خوانده‌ام که در آخرالزمان پیش از ظهور حضرت حجت، مردم عکس سیمای کسی را در ماه می‌بینند. محتملاً طرح پیدا شدن تصویر امام‌خمینی در ماه با توجه به این روایت ساخته شده باشد.

بسیاری از روشنفکران نیز شیفته و شیدای ایشان بودند. سایه (هوشنگ ابتهاج) تعریف می‌کرد که سیاوش کسرایی عکس امام را بزرگ کرده بود و قاب گرفته بود و با شیفتگی به سایه می‌گفت: سایه ببین امام چه چشم و ابروی زیبایی دارد! خود سایه هم در مدح ایشان شعر دارد که در دسترس است.

در مصاحبه‌ای که در مجموعه تاریخ شفاهی ایران (دانشگاه هاروارد) با غلامحسین ساعدی کرده‌اند، نکات جالبی دربارۀ شیفتگی سیمین دانشور به امام‌خمینی وجود دارد که آموزنده است. این مصاحبه برای شناخت ساعدی هم خیلی مفید است؛ ساعدی پر شرّوشور که طینتش را در حزب دموکرات آذربایجان و فرقۀ پیشه‌وری بسرشتند و به پیمانه زدند. تب تند عشق بسیاری از این روشنفکران به «حضرت آیت‌الله» زود فرونشست و خیلی از آنها رسیدند به لحن گزنده و موهنی که ساعدی در این مصاحبه نسبت به «حضرت آیت‌الله» دارد.

آن بخش از سخن ساعدی را که دربارۀ خانم دانشور است نقل می‌کنم. با زدودن گزندگی‌های کلام نویسنده و نمایشنامه‌نویسی که جوان‌مرگ شد و فرصت بازاندیشی و بازبینی نیافت. سخن از روزی است که نویسندگان و روشنفکران کانون نویسندگان به دیدار «حضرت آیت‌الله» رفتند. اوایل پیروزی انقلاب …

«سیمین دانشور بود، من بودم، سیاوش کسرایی بود، جواد مجابی بود، باقر پرهام. شانزده‌هفده نفر بودیم … تنها زنی هم که بین ما بود خانم دانشور بود … [ایشان] یک روسری داشتند و این شیخ [مصطفی رهنما] هی می‌گفت که این روسری را یک کمی بکش بالا؛ مثلاً صورتتان را بپوشاند. خانم سیمین طفلی هم که سنی ازش بالا رفته و اینها، می‌گفت چی چی را بکش بالا …

خانم سیمین با او [=امام‌خمینی] صحبت کرد … خانم سیمین به … آیت‌الله یک‌جور شیفتگی داشت. بعد گفت: آقا اجازه بدهید دستتان را ببوسم. خمینی گفت «حالا چه فایده دارد؟ نبوسند برند». در واقع مجال گفتگو نبود …

چیز عجیب و غریبی که هیچ‌ وقت من یادم نمی‌رود اتفاقاً خانم سیمین و من رفتیم خانۀ ما. برای من خیلی جالب بود. آن حالت شیفتگی و این چیزها که در بعضی‌ها بود … خانم دانشور یک زن واقعاً نرمی است. خانم دانشور مثلاً فکر می‌کند که همیشه دنیا خوب می‌شود و واقعاً این‌جوری بود. بعد حتی شوخی و شیطنت کرد که "کاش آقا مرا صیغه بکند!" آن‌قدر من خندیدم و اینها و فلان».



فرخزاد
عکس از خانواده فرخزاد سال ۱۳۱۷ خورشیدی از راست سرهنگ فرخزاد … پوران فرخراد … فریدون فرخزاد و خانم توران وزیری تبار مادر پائین سمت راست فروغ فرخزاد‌ … امیر مسعود فرخزاد

هر چه آید به سرم
باز بگویم گذرد
وای ازین عمر
که با می گذرد، می گذرد …

~ فریدون فرخزاد




نامه شاملو به سانسورچی

نامهٔ احمدِ شاملو به سرسانسورچی وزارت ارشاد اسلامی

آقای عزیز ! با سلام،!

یادداشتی را که‌ ملاحظه‌ می‌کنید، هم می‌توانید یک نامۀ‌ خصوصی تلقّی کنید، هم می‌توانید در نهایتِ سپاسگزاری من، به دادگاهی احاله‌ کنید که من‌ آن را به‌ مجلس پر سر و صدای محاکمۀ‌ سانسور تبدیل‌ کنم، چون به‌ هرحال یکی باید در برابر این‌ فشار قد علم‌ کند. من با نکاتِ نخست، ۳۸ موردِ سانسورِ مجموعۀ هم‌چون کوچه‌‌یی بی‌انتها، که‌ بعد به‌ یازده‌ مورد تخفیف‌ داده شده، به‌شدّت معترضم. من نمی‌دانم این کتاب را چه کسی، به چه‌ حقّی و با کدام‌ صلاحیّت‌ ویژه مورد «بررسی» قرار داده، امّا آن‌‌چه از ماحَصَل کار او استنباط می‌شود، این‌ است که:

۱. کم‌ترین صلاحیّتی برای قضاوت شعر ندارد و کم‌‌مایگی‌‌اش‌ حتّی از خطش‌ هم‌ پیداست؛

۲. حقایق را به‌ بهانۀ اخلاقی، که ضوابطش را احساس سرخوردگی شدید جنسی تعیین کرده‌ است، لاپوشانی می‌کند. شدّت‌ این سرخوردگی به‌ حدّی است که فقط کلمۀ زن او را به‌ جبهه‌گیری در برابر شیطانی شدنِ قطعی برمی‌انگیزد. به ‏اعتقاد او، هر زنی یک روسپی بالقوّه‌ است‌ و در نتیجه، به‌ شعری چون «تماس» (که‌ مواجهۀ سادهٔ زن و مرد را، که معمولاً برای عوام موضوعی حیوانی است، به‌ دیدگاهی انسانی کشانده است) از دریچۀ فحشا نظر می‌کند. سرخوردگی جنسی او به‌ حدّی است‌ که‌ امر فرموده این‌ سطور حذف‌ شود:

– به‌ میخانه می‌روم، آنجا که‌ ویسکی مثل‌ آب جاری ست؛

– دلتنگی‌هام به باران می‌ماند…؛

– احساس‌ می‌کنم آغوش سردی مرا می‌فشارد و لب‌های یخ‌‌بسته‌یی بر لب‌هایم می‌افتد.

ملاحظه‌ می‌کنید؟ نمی‌دانستیم احساسِ در آغوش داشتن مرده‌یی که دلتنگی است هم،‌ آدمیزاد سالمی را به تحریک‌ جنسی می‌کشاند! و آقا که‌ در دستگاه‌ شما نانی نه‌ به‌‌شایستگی، که‌ به‌‌ناحق، می‌خورد، اسم این را گذاشته رکاکت‌ الفاظ»، چیزی که معلوم‌ می‌کند ایشان معنی کلماتی را که‌ خود به کار می‌برد، هم نمی‌داند! رکاکت الفاظ!

۳. در آن شعر تلخ “شکوه‌ پرل‌می‌لی” کار از کج‌‌فهمی و عقدۀ جنسی به‌ فاجعه کشیده شده. این‌جا همان عقده‌‌یی مبنای قضاوت قرار گرفته که همان‌ ابتدا دست‌ صادق قطب‌زاده را رو کرد: آن‌ حشره در تظاهر به‌ عفافِ قلّابی چنان پیش رفت که در یک‌ فیلم مستند مربوط به‌ مسائل گاوداری دستور داد پستان گاوه را، کادر به‌ کادر، با ماژیک‌ سیاه‌ کنند که مبادا مؤمنان به وسوسۀ‌ شیطان آلوده شوند! “شکوه‌ پرل‌می‌لی” از یک‌ سو، حکایت‌ سقوط اخلاقی جامعۀ آمریکاست و از سوی دیگر، قصۀ غم‌انگیزِ لینچ سیاهان آمریکا به‌ کارگردانی عوامل ضدّانسانیِ گروه “کوک‌ لوکس کلان”.

سراسر شعر در فضایی تلخ و غمبار و معترض می‌گذرد. دختران آمریکایی به‌ دلیل تصوّری درست‌ یا غلط از قدرت جنسی سیاهان، کششی بیمارگونه به‌سوی آن تیره‌روزان داشتند ولی همیشه‌ از ترس آبستنی و زادن نوزادی سیاه‌پوست ادّعا می‌کردند که‌ مورد تجاوز قرار گرفته‌اند تا نتیجهٔ رسوایی‌آمیز بعدی را توجیه‌ کنند، و به‌ این ترتیب،‌ سیاه بیچاره شکاری می‌شد برای تفریح آدم‌کشانِ “ک.ک.ک” و لینچ کردن سوژۀ مورد نظر. آقای سانسورچیان این شعر را هم از همان دریچۀ‌ فحشا قضاوت‌ کرده به‌ حذف یک‌ صفحه‌ کامل‌ و چندین‌ سطر مهمّ آن‌ در صفحات ۳۲ تا ۳۴ فتوا صادر فرموده است. او با مخدوش‌ کردن واقعیّتی ضدّانسانی در حقیقت‌ بی‌آن‌که‌ بفهمد، از فساد جامعۀ آمریکا دفاع‌ کرده‌ است. این‌ حذف‌های بی‌منطق در مجموع چیزی جز مشاهدۀ یک‌ فاجعه با چشم لوچ نیست. ایشان‌ حتّا در کشاکش فاجعه نیز مسأله‌ را از زاویۀ تحریک میل جنسی نگاه‌ می‌کند. به‌ عقیدۀ‌ شما، این شخص صاحب روان سالمی است؟

۴. دستور قلع و قَمعی که‌ برای دو سطر از صفحۀ ۲۱۸ صادر فرموده‌اند البته‌ مرا سخت مجاب کرد: وقتی که‌ شتر برای آدم جاذبۀ جنسی داشته باشد، دیگر کرۀ‌ سکسی ماه جای خودش را دارد!

۵. درک‌ عامیانه از شعر تا آنجاست که در یک‌ مجموعۀ‌ شعری دستور حذف یکی از موفق‌‌ترین اشعار من «آیدا در آینه» را صادر فرموده!



تواضع و شوخ‌طبعی تولستوی

داستان تولستوی و دستمزد یک پنی

یک روز، لئو تولستوی روی سکو ایستگاه تولا ایستاده بود که یک قطار پستی برای مدتی کوتاه توقف کرد. یک مرد به سرعت از یک واگن درجه یک خارج شد و به سمت بوفه دوید. لحظاتی بعد، یک زن از واگن خارج شد و به او گفت: «جرج! جرج!» اما جرج که تمام حواسش به بوفه بود، او را نشنید.

زن که عجله داشت، تولستوی را در نزدیکی دید و او را با یک پیرمرد معمولی اشتباه گرفت. به او نزدیک شد و گفت: «پیرمرد، لطفاً آن آقا را آنجا بیاورید؟ یک پنی به شما می‌دهم.»

تولستوی که سرگرم شده بود، درخواست او را پذیرفت و جرج را به نزد زن آورد که به او پنی وعده داده شده را داد. در همین حین، تماشاگران روی سکو شروع به نجوا کردند: «نگاه کنید، این تولستوی است!» زن که حالا کنجکاو شده بود، پرسید: «کجا؟ کجا؟» وقتی به پیرمردی که جرج را آورده بود اشاره کردند، او بسیار شرمنده شد. به سرعت به سمت او رفت و گفت: «کُنت تولستوی، لطفاً مرا ببخشید! خیلی خجالت‌زده‌ام …» سپس از او خواست که پنی را برگرداند.

تولستوی با خنده‌ای دلنشین پاسخ داد: «نه، من این پنی را نمی‌دهم… ممکن است تنها پنی باشد که من واقعاً با صداقت بدست آورده‌ام.» با به صدا درآمدن زنگ سوم که نشان‌دهنده حرکت قطار بود، زن شرمنده به سرعت به واگن خود بازگشت.

این حکایت، از بیوگرافی ایوان نازیوین «روح تولستوی»، تواضع و شوخ‌طبعی تولستوی را حتی در مواجهه با اشتباه در شناسایی به تصویر می‌کشد.



برگشت به صفحه ادبیات

برگشت به خانه