


زندگی تو،
زندگی توست؛
مگذار در مَحبس تاریکِ تسلیم بماند.
در نظاره باش
در نظارهی روزنها …
تردید نکن که نوری هست
شاید چندان نباشد که گفتهاند …
امّا آنقدر هست
که از پس تاریکیات برآید
در نظاره باش …
خدایان، همیشه در تدارک مجالهایی برای تواَند
آنها را بشناس و دریاب!
نمیتوانی از پس مرگ برآیی
امّا تا زندهای، با زندگیات
میتوانی بارها و بارها مرگ را زمین بزنی،
و هر چه در این کار خبرهتر شوی
نور بیشتری نصیبت خواهد شد …
زندگی تو،
متعلّق به « تو » ست !
تو بینظیری
و خدایان در انتظار سرشار کردن تواَند …

شعر از محمود درویش (شاعر فقید و در تبعید فلسطینی)
هنگامی که صبحانهت را حاضر میکنی،
به دیگران فکر کن
(غذای کبوتران را از یاد مبر)
هنگامی که به جنگ میروی،
به دیگران فکر کن
(از یاد مبر آنان را که در جستوجوی صلح اند)
هنگامی که قبض آب را میپردازی،
به دیگران فکر کن
(آنانی که برای نوشیدن تنها ابرها را دارند)
هنگامی که به خانه، خانۀ خود، برمیگردی،
به دیگران فکر کن
(از یاد مبر مردمانی را که خانه در خیمهها دارند)
هنگام خوابیدن و شمردن ستارهها،
به دیگران فکر کن
(مردمانی که جایی برای خواب ندارند)
هنگامی که خود را با استعارهها رهایی میبخشی،
به دیگران فکر کن
(کسانی که حق سخن گفتن از آنان گرفته شده)
هنگامی که به دیگرانِ دور فکر میکنی،
به خویشتن فکر کن
(و بگو: ای کاش شمعی باشم در تاریکی)

دوش دیدم وسط کوچه روان پیری مست
بر لبش جام شرابی و سبویی در دست
گفتم نکنی شرم از این می خواری؟
گفتا که مگر حکم به جلبم داری؟!
گفتم تو ندانی که خدا مست ملامت کرده؟
در روز جزا وعده به آتش کرده؟
گفتا که برو بی خبر از دینداری
خود را به از باده خوران پنداری؟!
من می خورمو هیچ نباشد شرمم
زیرا به سخاوت خدا دل گرمم
من هرچه کنم گنه از این می خواری
صد به ز تو ام که دایما هشیاری
عمر زاهد همه طی شد به تمنای بهشت
او ندانست که در ترک تمناست بهشت
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت
هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون من و توست
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت
برای اینکه شعری نوشت
که سیاسی نباشه،
من باید به صدای پرنده ها گوش کنم:
و برای اینکه صدای پرنده ها را شنید
هواپیماهای جنگی باید ساکت باشند
باری، اگر روزی کسی از من بپرسد
چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟
من میگشایم پیش رویش دفترم را:
در زیر این نیلی سپهر بیکرانه
چندان که یارا داشتم، در هر ترانه
نام بلند عشق را تکرار کردم
من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم
پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم
مرگ قناری در قفس را غصه خوردم
وز غصه مَردم، شبی صد بار مُردم …


«امروزه دروغ و ریا را پند و ذکر پندارند و حرامزادگی و سخنچینی را دلیری و شهامت نام کنند. زبان و ایغوری(خط مغولان) را هنر و دانش بزرگ دانند. اکنون هر تبهکاری امیر، هر مزدوری صدرنشین، هر ریاکاری وزیر، هر اِدباری دبیر، هر فاسدی مستوفی، هر ولخرجی ناظر هزینه، هر ابلیسی معاون دیوان، هر... خری صدر، هر شاگردآخوری صاحب حرمت و جاه، هر فرّاشی صاحبمنصب. هر ستمگری پیشکار، هر خَسی کَسی، هر خسیسی رئیسی، و هر خیانتپیشهای قدرتمند و… .» منبع: تاریخ جهانگشای جوینی امروزه هر كون خری صدر،
هر شاگرد آخوری صاحب حرمت و جاه،
هر فراشی صاحب منصب،
هر ستمگری پيشكار،
هر خسی كسی،
هر خسيسی رئيس،
هر خيانت پيشه ای قدرتمند،
هر دستاربندی دانشمندی بزرگوار ،
هر ساربانی به خاطر افزونی مال گشاده حال،
و هر حمالی گشاده احوال شده است.
دروغ و ريا را پند و ذكر پندارند
و حرامزادگی و سخن چينی را دليری و شهامت نام كنند.
اكنون هر مزدوری صدر نشين،
هرنيرنگ بازی وزير،
هرراحت طلبی مستوفی،
هر ولخرجی ناظرهزينه،
و هر ابليسی معاون ديوان شده است
آزاده دلان گوش به مالش دادند
وز حسرت و غم سينه به نالش دادند
پشت هنر آن روز شكسته است درست،
كاين بی هنران پشت به بالش دادند
…
بُریده ای کوتاه از «تاریخ جهانگشای»، از عطا ملک جوينی، در قرن هفتم در دوران استيلای مغول ها
طنين بغض آلود عطا ملک، نشان می دهد که چه دردی که بر دل او سنگینی می کرده، چه دردی … چه دردی … شاید اگر او در این زمانه می زیست، چنین تر می نوشت، که دردها چنین ترين اند، سنگین ترين اند …


در این زمانهٔ بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
برای این همه ناباور خیال پرست
به شب شینی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتد
به پای هرزه علفهای باغ کال پرست
رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست
کمال دار برای من کمال پرست
هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاریست
به چشم تنگی نامردم زوال پرست
به جرم خوب دیدن، خواب دیدن
ماه را بی مقنعه مهتاب دیدن
سر به دارم کن
به جرم خویشتن بودن
نه یک بازیچه، «من» بودن
سر افرازانه زن بودن
به صد کیفر دچارم کن …
مادرِ ایران زِ جا برخواسته کشورش را از دّدان پس خواسته!
گیرم برون از من
تاکِ شب از انگورِ صدها کهکشان پربار
گیرم خُمِ مهتاب هم سرشار …
من با که نوشم دُردِ شادی یا غمِ خود را
وقتیکه مستی چون تو
همپیمانهی من نیست؟
گیرم که در باورتان به خاک نشستهام
و ساقههای جوانم از ضربههای تبرهاتان زخمدار است
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این بام
بنشسته در کمینِ پرندهای
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجههای نشستهی در آشیانه چه می کنید؟
گیرم که باد هرزهی شبگرد
با های و هوی نعرهی مستانه در گذر باشد
با صبح روشنِ پُرترانه چه می کنید؟
گیرم که می زنید
گیرم که می بُرید
گیرم که می کشید
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟
~ «شهریار دادور «(استکهلم)
از کتاب: از ارتفاع قلهی نام و ننگ
انتشار: ژانویهی ۱۹۹۰ ـ ۱۳۶۸
یاد دارم، در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچۀ ما دوره گرد
داد می زد: کهنه قالی می خرم
دست دوم، جنسِ عالی می خرم
کوزه و ظرفِ سُفالی می خرم
گر نداری، شیشه خالی می خرم
اشک در چشمانِ بابا، حلقه بست
عاقبت، آهی کشید، بغض اش شکست
اول ماه است و نان، در سفره نیست
ای خدا شکرت، ولی این زندگی است؟
سوختم، دیدم که بابا پیر بود
بدتر از او، خواهرم دلگیر بود
بوی نانِ تازه هوش اش برده بود
اتفاقاً، مادرم هم روزه بود
صورت اش دیدم که لک برداشته
دستِ خوش رنگ اش، ترک برداشته
باز هم بانگِ درشت پیرمرد
پردۀ اندیشه ام را پاره کرد
دوره گردم، کهنه قالی می خرم،
دست دوم، جنسِ عالی می خرم
کوزه و ظرفِ سُفالی می خرم
گر نداری، شیشه خالی می خرم
خواهرم، بی روسری بیرون دوید
گفت: آقا، سفره خالی می خرید!؟
بعد از نمایش یک فیلم ایرانی، با دوستان خارجی نشسته بودیم به گفتگو.
يكيشان پرسيد: آن پسرک سر چهار راه چه میفروخت؟
مواد مخدر بود يا …
من پاسخ دادم فال میفروخت !!!
پرسيد فال چيه؟
گفتم شعر!!! شعرهای شاعر بزرگمان حافظ …
با هيجان گفت: يعنی شما از كشوری میآييد كه در خيابانهايش شعر میفروشند و مردم عادی پول میدهند و شعر میخرند؟؟!!
میرفت سر ميزهای مختلف و با شگفتی اين را به همه میگفت!
و اين يعنی زاويهی ديد هر انسان …
يكی سياهی میبيند !!!
و یکی دیگر زیبایی!!!
#تاریخ_معاصرایران
📚https://t.me/+F_UAApSmgJM5Njk0
ای ایران ای مرز پر گهر
ای خاکت سرچشمه هنر
دور از تو اندیشه بدان
پاینده مانی و جاودان
ای دشمن ارتو سنگ خاره ای من آهنم
جان من فدای خاک پاک میهنم
مهر تو چون شد پیشه ام
دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو، کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما
سنگ کوهت دُر و گوهر است
خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل کی برون کنم
برگو بی مهر تو چون کنم
تا گردش جهان و دور آسمان بپاست
نور ایزدی همیشه رهنمای ماست
مهر تو چون شد پیشه ام
دور از تو نیست، اندیشه ام
در راه تو ، کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما
