banner

ادبیات شعری گوناگون

forghani


bukowski

زندگی تو،

زندگی توست؛

مگذار در مَحبس تاریکِ تسلیم بماند.

در نظاره باش

در نظاره‌ی روزن‌ها …

تردید نکن که نوری هست

شاید چندان نباشد که گفته‌­اند …

امّا آنقدر هست

که از پس تاریکی‌ات برآید

در نظاره باش …

خدایان، همیشه در تدارک مجال‌هایی برای تواَند

آن‌ها را بشناس و دریاب!

نمی‌توانی از پس مرگ برآیی

امّا تا زنده‌ای، با زندگی‌ات

می‌توانی بارها و بارها مرگ را زمین بزنی،

و هر چه در این کار خبره‌تر شوی

نور بیشتری نصیبت خواهد شد …

زندگی تو،

متعلّق به « تو » ست !

تو بی‌نظیری

و خدایان در انتظار سرشار کردن تواَند …

~ چارلز بوکوفسکی





darwish

به فکر دیگران باش (فكّر بغيرك)


شعر از محمود درویش (شاعر فقید و در تبعید فلسطینی)


هنگامی که صبحانه‌ت را حاضر می‌کنی،

به دیگران فکر کن

(غذای کبوتران را از یاد مبر)


هنگامی که به جنگ می‌روی،

به دیگران فکر کن

(از یاد مبر آنان را که در جست‌وجوی صلح‌ اند)


هنگامی که قبض آب را می‌پردازی،

به دیگران فکر کن

(آنانی که برای نوشیدن تنها ابرها را دارند)


هنگامی که به خانه، خانۀ خود، برمی‌گردی،

به دیگران فکر کن

(از یاد مبر مردمانی را که خانه در خیمه‌ها دارند)


هنگام خوابیدن و شمردن ستاره‌ها،

به دیگران فکر کن

(مردمانی که جایی برای خواب ندارند)


هنگامی که خود را با استعاره‌ها رهایی می‌بخشی،

به دیگران فکر کن

(کسانی که حق سخن گفتن از آنان گرفته شده)


هنگامی که به دیگرانِ دور فکر می‌کنی،

به خویشتن فکر کن

(و بگو: ای کاش شمعی باشم در تاریکی)




shamloo


Saeb Tabrizi

دوش دیدم وسط کوچه روان پیری مست

بر لبش جام شرابی و سبویی در دست

گفتم نکنی شرم از این می خواری؟

گفتا که مگر حکم به جلبم داری؟!

گفتم تو ندانی که خدا مست ملامت کرده؟

در روز جزا وعده به آتش کرده؟

گفتا که برو بی خبر از دینداری

خود را به از باده خوران پنداری؟!

من می خورمو هیچ نباشد شرمم

زیرا به سخاوت خدا دل گرمم

من هرچه کنم گنه از این می خواری

صد به ز تو ام که دایما هشیاری

عمر زاهد همه طی شد به تمنای بهشت

او ندانست که در ترک تمناست بهشت

این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت

هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت

دوزخ از تیرگی بخت درون من و توست

دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت




shamloo

برای اینکه شعری نوشت

که سیاسی نباشه،

من باید به صدای پرنده ها گوش کنم:

و برای اینکه صدای پرنده ها را شنید

هواپیماهای جنگی باید ساکت باشند

~ ماروان مخول، شاعر فلسطینی




Moshiri

باری، اگر روزی کسی از من بپرسد

چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟

من می‌‌گشایم پیش رویش دفترم را:

در زیر این نیلی سپهر بی‌کرانه

چندان که یارا داشتم، در هر ترانه

نام بلند عشق را تکرار کردم

من مهربانی را ستودم

من با بدی پیکار کردم

پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم

مرگ قناری در قفس را غصه خوردم

وز غصه مَردم، شبی صد بار مُردم …

~ فریدون مشیری




کسی بی خبر آمد

~ مرتضی عبدالخانی




کسی بی خبر آمد

~ مرتضی عبدالخانی




azadsho


molana


ata Malak Javini

«امروزه دروغ و ریا را پند و ذکر پندارند و حرامزادگی و سخن‌چینی را دلیری و شهامت نام کنند. زبان و ایغوری(خط مغولان) را هنر و دانش بزرگ دانند. اکنون هر تبهکاری امیر، هر مزدوری صدرنشین، هر ریاکاری وزیر، هر اِدباری دبیر، هر فاسدی مستوفی، هر ولخرجی ناظر هزینه، هر ابلیسی معاون دیوان، هر... خری صدر، هر شاگردآخوری صاحب‌ حرمت و جاه، هر فرّاشی صاحب‌منصب. هر ستمگری پیشکار، هر خَسی کَسی، هر خسیسی رئیسی، و هر خیانت‌پیشه‌ای قدرتمند و… .» منبع: تاریخ جهانگشای جوینی امروزه هر كون خری صدر،

هر شاگرد آخوری صاحب حرمت و جاه،

هر فراشی صاحب منصب،

هر ستمگری پيشكار،

هر خسی كسی،

هر خسيسی رئيس،

هر خيانت پيشه ای قدرتمند،

هر دستاربندی دانشمندی بزرگوار ،

هر ساربانی به خاطر افزونی مال گشاده حال،

و هر حمالی گشاده احوال شده است.

دروغ و ريا را پند و ذكر پندارند

و حرامزادگی و سخن چينی را دليری و شهامت نام كنند.

اكنون هر مزدوری صدر نشين،

هرنيرنگ بازی وزير،

هرراحت طلبی مستوفی،

هر ولخرجی ناظرهزينه،

و هر ابليسی معاون ديوان شده است

آزاده دلان گوش به مالش دادند

وز حسرت و غم سينه به نالش دادند

پشت هنر آن روز شكسته است درست،

كاين بی هنران پشت به بالش دادند

بُریده ای کوتاه از «تاریخ جهانگشای»، از عطا ملک جوينی، در قرن هفتم در دوران استيلای مغول ها

طنين بغض آلود عطا ملک، نشان می دهد که چه دردی که بر دل او سنگینی می کرده، چه دردی … چه دردی … شاید اگر او در این زمانه می زیست، چنین تر می نوشت، که دردها چنین ترين اند، سنگین ترين اند …

~ پيرايه یغمایی




Moghol


dar Mokafat


mohamad ali bahmani

در این زمانهٔ بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را

برای این همه ناباور خیال پرست

به شب شینی خرچنگ‌های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده‌ ها چه غریب و نچیده می‌ افتد

به پای هرزه علف‌های باغ کال پرست

رسیده‌ ام به کمالی که جز اناالحق نیست

کمال دار برای من کمال پرست

هنوزم زنده‌ ام و زنده بودنم خاریست

به چشم تنگی نامردم زوال پرست

~ محمد علی بهمنی








ardalan sarfaraz

به جرم خوب دیدن، خواب دیدن

ماه را بی مقنعه مهتاب دیدن

سر به دارم کن

به جرم خویشتن بودن

نه یک بازیچه، «من» بودن

سر افرازانه زن بودن

به صد کیفر دچارم کن …

~ اردلان سرافراز



مادرِ ایران زِ جا برخواسته کشورش را از دّدان پس خواسته!





khoie

گیرم برون از من

تاکِ شب از انگورِ صدها کهکشان پربار

گیرم خُمِ مهتاب هم سرشار …

من با که نوشم دُردِ شادی یا غمِ خود را

وقتی‌که مستی چون تو

هم‌پیمانه‌ی من نیست؟

~ اسماعیل‌خویی





Shahriar Dadvar

رویش ناگزیر

گیرم که در باورتان به خاک نشسته‌ام

و ساقه‌های جوانم از ضربه‌های تبرهاتان زخم‌دار است

با ریشه چه می کنید؟


گیرم که بر سر این بام

بنشسته در کمینِ پرنده‌ای

پرواز را علامت ممنوع می زنید

با جوجه‌های نشسته‌ی در آشیانه چه می کنید؟


گیرم که باد هرزه‌ی شب‌گرد

با های و هوی نعره‌ی مستانه در گذر باشد

با صبح روشنِ پُرترانه چه می کنید؟


گیرم که می زنید

گیرم که می بُرید

گیرم که می کشید

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟


~ «شهریار دادور «(استکهلم)

از کتاب: از ارتفاع قله‌ی نام و ننگ

انتشار: ژانویه‌ی ۱۹۹۰ ـ ۱۳۶۸


Gheisar Amin Pour

وطن نام تو نام نامداران

یاد دارم، در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچۀ ما دوره گرد


داد می زد: کهنه قالی می خرم

دست دوم، جنسِ عالی می خرم


کوزه و ظرفِ سُفالی می خرم

گر نداری، شیشه خالی می خرم


اشک در چشمانِ بابا، حلقه بست

عاقبت، آهی کشید، بغض اش شکست


اول ماه است و نان، در سفره نیست

ای خدا شکرت، ولی این زندگی است؟


سوختم، دیدم که بابا پیر بود

بدتر از او، خواهرم دلگیر بود


بوی نانِ تازه هوش اش برده بود

اتفاقاً، مادرم هم روزه بود


صورت اش دیدم که لک برداشته

دستِ خوش رنگ اش، ترک برداشته


باز هم بانگِ درشت پیرمرد

پردۀ اندیشه ام را پاره کرد


دوره گردم، کهنه قالی می خرم،

دست دوم، جنسِ عالی می خرم


کوزه و ظرفِ سُفالی می خرم

گر نداری، شیشه خالی می خرم


خواهرم، بی روسری بیرون دوید

گفت: آقا، سفره خالی می خرید!؟


شعر از قیصر امین پور


Gheisar Amin Pour

از خاطرات اصغر فرهادی

بعد از نمایش یک فیلم ایرانی، با دوستان خارجی نشسته بودیم به گفتگو.

يكيشان پرسيد: آن پسرک سر چهار راه چه می‌فروخت؟

مواد مخدر بود يا …

من پاسخ دادم فال می‌فروخت !!!

پرسيد فال چيه؟

گفتم شعر!!! شعرهای شاعر بزرگمان حافظ …

با هيجان گفت: يعنی شما از كشوری می‌آييد كه در خيابان‌هايش شعر می‌فروشند و مردم عادی پول می‌دهند و شعر می‌خرند؟؟!!

می‌رفت سر ميزهای مختلف و با شگفتی اين را به همه می‌گفت!

و اين يعنی زاويه‌ی ديد هر انسان …

يكی سياهی می‌بيند !!!

و یکی دیگر  زیبایی!!!

#تاریخ_معاصرایران

📚https://t.me/+F_UAApSmgJM5Njk0

Iran Flag ای ایران ای مرز پر گهر

ای خاکت سرچشمه هنر

دور از تو اندیشه بدان

پاینده مانی و جاودان


ای دشمن ارتو سنگ خاره ای من آهنم

جان من فدای خاک پاک میهنم

مهر تو چون شد پیشه ام

دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو، کی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما


سنگ کوهت دُر و گوهر است

خاک دشتت بهتر از زر است

مهرت از دل کی برون کنم

برگو بی مهر تو چون کنم

تا گردش جهان و دور آسمان بپاست

نور ایزدی همیشه رهنمای ماست


مهر تو چون شد پیشه ام

دور از تو نیست، اندیشه ام

در راه تو ، کی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما


~ حسین گل گلاب



من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم
همراه با فایل صوتی


خداوندا!


طی شد این عمر!


میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت
پیمانه نمی داد به پیمان شکنان باز
ساقی، اگر از حالت مجلس خبری داشت
بیداد‌گری شیوه‌ی مرضیه نمی شد
این شهر اگر دادرس دادگری داشت
یک لحظه بر این بام بلا خیز نمی ماند
مرغ دل غم دیده اگر بال و پری داشت
افسوس که دست ستم از ریشه بر آورد
هر شاخ برومند که امید بری داشت
بر خیر جماعت چه سخن ها که نگفتیم
ای کاش یکی زین همه گفتن اثری داشت
ز آه دل مظلوم، اگر رسم ستم سوخت
زآن بود که هر شعله‌ی آهی شرری داشت
در معرکه‌ی عشق که پیکار حیات است
مغلوب، حریفی که بجز سر، سپری داشت
سرمد! سر پیمانه نبود اینهمه غوغا
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

~ صادق سرمد



امین قیصرپور
من به چشمهای بی قرار تو قول میدهم
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد!
ما دوباره سبز میشویم!

~ قیصر امین پور



من از نادان درس آموز ، می ترسم

من از نادان درس آموز می ترسم
من از دیوانه‌ای دلسوز می ترسم
نمی ترسم من از افتادن این درس
من از استاد ترس آموز می ترسم
نمی ترسم من از تاریکی شبها
من از شمع دروغ افروز می ترسم
نمی ترسم من از دشمن، خیالی نیست
من از هم‌سنگر مرموز می ترسم
نمی ترسم که غیری کینه می ورزد
من از یاران کین‌اندوز می ترسم
نمی ترسم من از عريانيم حتی
من از خیاط تهمت دوز می ترسم
نمی ترسم من از امروز و فردا هیچ
من از فردای بی‌امروز می ترسم …

~ رضا كامی



سید محمدرضا شمس

عشق و مست

مستی ما مستی از هر جام نیست
مست گشتن، کار هر بدنام نیست
ما ز جام عشق، مستی می‌کنیم
خویش را فارغ ز هستی می‌کنیم
می، پلیدی را ز سر بیرون کند
عشق را در جام دل، افزون کند
چون‌که ما مستیم و از هستی تهی
کِی شود هستی به مستی منتهی؟
مست یعنی: عاشقی بی قید و بند
فارغ از بود و نبود و چون و چند؟
چون و چند از ابلهی آید میان
در طریق عاشقی کی می‌توان؟
مست بود و فکر هستی داشتن
کوهِ غم را از میان برداشتن
کِی بُوَد کار حساب و هندسه؟
کِی چنین درسی بوَد در مدرسه؟
عاشقی را خود جهانِ دیگری ست
منطق عاشق، همان پیغمبری ست
عشق بر عاشق دهد دستور را
عقل کِی فهمد چنین منظور را
تا نگردی عاشقی بی ادعا …
کِی توانی کرد درک نکته ها؟
فهم عاقل را به عاشق، راه نیست
هرچه گویم باز می‌گویی که چیست؟
باید اول، ترکِ هشیاری کنی
عشق را در خویشتن جاری کنی
هر زمان گشتی چو مست جام عشق
خویش را انداختی در دام عشق
آن زمان شاید بدانی عشق چیست
چون کنی درکِ یکی را از دویست
گر به راه عشق، همراهم شوی
رهسپار قلبِ پر آهم، شوی
خود ببینی فرق عقل و عشق چیست
عقل، همراه و رفیق عشق نیست
عقل، اوّل بیند و باور کند
عشق، نادیده همه از بر کند
(ساقی) جام مِی و روی نگار
هست در دیوانگی ها آشکار
گرچه عشق و عاشقی کار دل است
پا نهادن در چنین ره، مشکل است

~ سید محمدرضا شمس (ساقی)، ۱۳۹۱

مردی

گر به دولت برسی مست نگردی‌، مردی
گر به ذلت برسی پست نگردی‌، مردی
اهل عالم همه بازیچه‌ی دست هوس‌اند
گر تو بازیچه‌ی این دست نگردی‌، مردی

~ بدرالدین جاجرمی



برگشت به صفحه ادبیات

برگشت به خانه