banner

حسین منزوی

از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم

آوار ِ پریشانی ست، رو سوی چه بگریزم؟

هنگامه‌ی حیرانی ست، خود را به که بسپاریم؟

تشویش ِ هزار «آیا»، وسواس ِ هزار «امّا»

< کوریم و نمی‌بینیم، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ، از خاطرمان رفته است

امروز که صف در صف، خشکیده و بی‌باریم

دردا که هدر دادیم، آن ذات ِ گرامی را

تیغیم و نمی بّریم، ابریم و نمی باریم

ما خویش ندانستیم، بیداری‌مان از خواب

گفتند که بیدارید، گفتیم که بیداریم!

من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته

امیّد ِ رهایی نیست، وقتی همه دیواریم

~ خوانش و شاعر #حسین_منزوی



برگشت به صفحه شعرا

برگشت به خانه