

ای شقایق، تو بگو!
آن سال های زیبا را به کجا بردند؟
آن روزهای پُر طلایی کودکی را
که همچون مخملِ نرم بر قلبمان می نشست
آن خواب های نقره ای پُر رنگ را
که صورتمان را نوازش می داد
آن لبخندهای پُرنشاطِ جوانی را
که هر چیزی را گُلی می کرد
به کجا بردند؟
ای شقایق، تو بگو!
آن ستاره ها که تمامی حیاطِ خانه مان را پر می کردند
آن صداهای آشنایی، که گوشهامان را نوازش می دادند
آن درخت های پُر برگِ وحشی را
یاس های سفیدِ در گلدان را
به کجا بردند؟
ای شقایق، تو بگو!
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار...
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک
که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن مِی که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ …
باری اگر روزی کسی از من بپرسد
«چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟»
من، میگشایم پیشِ رویش دفترم را
گریان و خندان، برمی افرازم سرم را
آنوقت، میگویم که: بذری نو فشانده است، تا بشکفد، تا بر دهد بسیار مانده است.
در زیر این نیلی سپهرِ بیکرانه
چندان که یارا داشتم، در هر ترانه
نامِ بلندِ عشق را تکرار کردم
با این صدای خسته، شاید، خفته ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم
من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم
«پژمردن یک شاخه گل» را رنج بردم
«مرگ قناری در قفس» را غصه خوردم
وز غـُصّهی مَردُم، شبی صدبار مُردَم.
شرمنده از خود نیستم گرچون مسیحا،
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن؛
من، با صبوری، بر جگر دندان فشردم!
اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید میگرفتم
بر من نگیری، من به راه مهر رفتم.
در چشم من، شمشیر در مشت،
یعنی کسی را میتوان کشت!
در راه باریکی که از آن میگذشتیم،
تاریکیِ بیدانشی بیداد میکرد!
ایمان به انسان، شبچراغِ راه من بود!
شمشیر، دستِ اهرمن بود!
تنها سِلاحِ من درین میدان، سخن بود!
شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوبِ تـَر، از هر دو سر سوخت
برگی ازین دفتر بخوان، شاید بگویی: – آیا که از این میتواند بیشتر سوخت!؟
شبهایِ بیپایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان، بازگفتم
حرفم نسیمی از دیارِ آشتی بود
در خارزارِ دشمنیها
شاید که طوفانی گران بایست میبود
تا برکـَنـَد بنیان این اهریمنیها.
پیرانِ پیش از ما نصیحتوار گفتند: – «…دیر است … دیراست … تاریکی روح زمین را
نیرویِ صد چون ما، ندایی در کویر است!
نوحی دگر میباید و طوفان دیگر
دنیایِ دیگر ساخت باید
وزنو در آن انسانِ دیگر»!ا
اما هنوز این مردِ تنهای شکیبا
با کولهبارِ شوقِ خود ره میسپارد
تا از دل این تیرگی نوری برآرد، در هر کناری شمع شعری میگذارد.
اعجاز انسان را هنوز امّید دارد
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت

عشق هر جا رو کند آنجا خوش است
گر به دریا افکند دریا خوش است
گر بسوزاند در آتش، دلکش است
ای خوشا آن دل، که در این آتش است
تا ببینی عشق را آیینهوار
آتشی از جان خاموشت برآر!
هر چه میخواهی، به دنیا در نگر
دشمنی از خود نداری سختتر
عشق پیروزت کند بر خویشتن
عشق آتش میزند در ما و من
عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جان نو، خورشیدوار
عشق هستیزا و روحافزا بُوَد
هر چه فرمان میدهد زیبا بود
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظهها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشهها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است!
هنوز پنجره باز است..
تو از بلندی ایوان به باغ مینگری
درختها و چمنها و شمعدانیها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند.
تمام گنجشکان
که در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفتهاند
تو را به نام صدا میکنند!
هنوز نقش تو را از فرازِ گنبدِ کاج
کنار باغچه،
زیر درخت ها،
لب حوض
درون آینه پاک آب مینگرند.
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو، نگاه تو در ترانه من.
تو نیستی که ببینی، چگونه میگردد
نسیم روح تو در باغ بیجوانه من.
چه نیمهشبها،
کز پارههای ابر سپید
به روی لوح سپهر
تو را چنانکه دلم خواسته است، ساختهام!
چه نیمهشبها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه میکند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت تو را شناختهام!
به خواب میماند،
تنها، به خواب میماند
چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو میگویم
تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار
جواب میشنوم.
تو نیستی که ببینی،
چگونه دور از تو
به روی هرچه درین خانهست
غبار سربی اندوه، بال گسترده است
تو نیستی که ببینی، دل رمیده من
به جز یاد تو، همه چیز را رها کرده است.
غروبهای غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین،
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی!

