banner

شهریار

shahriar face
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگرگوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین‌جگرم
خون دل می‌خورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحب‌دل و صاحب‌نظرم
من که با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حُسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی‌سیم و زرم
هنرم کاش گره‌بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در آیند از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به دَرَم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می‌گذرم
تو از آنِ دگری رو که مرا یادِ تو بس
خود تو دانی که من از کانِ جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم؟ لعلم و والا گهرم

نسخه صوتی شعر بالا



چگونه تخلص بهجت به شهریار عوض شد؟

خاطره ی شنیدنی استاد شهریار از کلیسا رفتن ....

Saint_Mary_Church_of_Tehran

در حدود سال ۱۳۲۰ در یکی از روزها، عصر هنگام ، با استاد صبا و استاد عبادی در حالی که سرخوش بودیم ، به بیرون زدیم ، استاد صبا گفتند که در کلیسای ارامنه ، مراسمی برپاست ، آنجا برویم و از نزدیک شاهد مراسم باشیم.

کلیسا داخل کوچه ای قرار داشت.آن روزها مثل حالا همه جا آسفالت نبود. اکثر کوچه ها پر از گل ولای بود. مشکل می توانستی کفشی تمیز در پای کسی ببینی. ما گل و لای کوچه جلودارمان نبود. جوانی مان گل کرد و رفتیم. دختر خانمی مسیحی که بسیار زیبا و ملوس و دلربا بود، به طرف کلیسا می رفت. چکمه برقی که آن روزها مد شده بود به پا داشت و با ژست مخصوصی راه می رفت . بی اختیار به دنبالش روان شدیم. زمانی که هر سه ما در زیبایی آن دختر ترسا چیزی می گفتیم، استاد عبادی گفتند که شهریار چرا خاموشی؟ جای شعر این جاست.

استاد صبا هم نظر ایشان را تائید کردند. بی درنگ شروع کردم و استاد صبا هم یادداشت می کردند.

دختر مسیحی گام هایش را آهسته کرده بود و کاملا گوشش با ما بود:

دختر چکمه پوش
ای پری چهره که آهنگِ کلیسا داری
سینهِ مریم و سیمای مسیحا داری
گرد رخسارِ تو روح القدس آرد به طواف
چو تو ترسا بچه، آهنگِ کلیسا داری
آشیان در سرِ زلفِ تو کند طایرِ قدس
که نهالِ قدِ چون شاخه‌ی طوبا داری
جز دلِ تنگِ من ای مونس جان، جای تو نیست
تنگ مَپسند دلی را که در او جا داری
مه شود حلقه به گوشِ تو که گردن بندی
فلک افروزتر از عقد ثریا داری
به کلیسا روی و مسجدیانت در پی
چه خیالی مگر، ای دخترِ ترسا داری؟!
پای من در سرِ کوی تو به گِل رفت فرو
گر دلت سنگ نباشد گِلِ گیرا داری
آتشین صاعقه‌ام بر سرِ سودایی زد
دختر این چکمه برقی که تو در پا داری
دگران خوشگلِ یک عضو و تو سر تا پا خوب
آنچه خوبان همه دارند‌، تو تنها داری
آیتِ رحمتِ روی تو به قرآن مانَد
در شگفتم که چرا مذهبِ عیسا داری
کارِ آشوبِ تماشای تو کارستان کرد
راستی نقشِ غریبی و تماشا داری
کشتی خواب به دریاچهِ اشکم گم شد
تو به چشمم که نشینی دلِ دریا داری
شهریارا ز سرِ کوی سهی بالایان
این چه راهی است که با عالمِ بالا داری

وقتی به خود آمدیم‌، دیدیم که چند نفر از بزرگان ارامنه از در کلیسا خارج شدند و ما را با احترام تمام به داخل کلیسا راهنمایی کردند. وارد شدیم‌. عده‌ای ما را شناختند. با احترام هرچه تمام تر ما را نواختند و خواستند که در مراسم شان شرکت کنیم. دختر مسیحی همه چیز را به حاضران شرح داد. به دستور منسوبان دختر‌، پذیرایی خوبی از ما به عمل آمد.

از من خواستند که شعر را بخوانم. با اینکه خجالت می کشیدم اما اصرار حاضران مرا وادار کرد تا شعر را از استاد صبا بگیرم و بخوانم. استاد صبا‌، ویلون یکی از نوازندگان حاضر و همچنین استاد عبادی، تار یکی از آنها را گرفتند و مرا همراهی کردند. بزمی شاعرانه تشکیل شد و تا نصف شب ادامه داشت. صبا و عبادی غوغا کردند. آن شب از شب هایی بود که هرگز فراموش نمی کنم‌. حالا حساب کنید اگر این داستان در مورد یک دختر مسلمان پیش آمده بود‌، چه خونها ریخته میشد و چه جنگها در پی داشت. واقعا چرا ما چنین گشته ایم؟


بر گرفته از کتاب: در خلوت شهریار (۲) صفحه ۸۸ نشر آذران، تبریز.



برگشت به صفحه شعرا

برگشت به خانه