banner

سیمین بهبهانی

simin behbahani

رو کرد به ما بخت و فتادیم به بندش

ما را چه گنه بود؟ خطا کرد کمندش

با آن همه دلداده دلش بسته‌ی ما شد

ای من به فدای دل دیوانه پسندش

نرگس ز چه بر سینه زد آن یار فسون کار؟

ترسم رسد از دیده‌ی بدخواه گزندش

شد آب، دل از حسرت و، از دیده برون شد

آمیخت به هم تا صف مژگان بلندش

در پرتو لبخند، رخش، وه، چه فریباست!

چون لاله که مهتاب بپیچد به پرندش.

گر باد بیارامد و گر موج نخیزد

دل نیز شکیبد، مخراشید به پندش

سیمین طلب بوسه‌یی از لعل لبی داشت

ترسم که به نقد دل و جانی ندهندش.


kiss

گفتا که می بوسم تو را …

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم

گفتا اگر بیند کسی، گفتم که حاشا می کنم

گفتا ز بخت بد اگر، ناگه رقیب آید ز در

گفتم که با افسونگری، او را ز سر وا می کنم

گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم، آنرا گوارا می کنم

گفتا چه می بینی بگو، در چشم چون آیینه ام

گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم

گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم

گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم

گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو

گفتـــــــم کـــــــه صــــد ســــــــال دگــــــــر امــــــــروز و فـــــــــردا مــی کنــــــم

گفتا که می بوسم تو را -سیمین بهبهانی-دکلمه رضا پیربادیان



آتش در زندان

آتش به زندان افتاد؛ ای داد از آن شب، ای داد!

ابلیس می‌زد فریاد: «های‌ ای نرون روحت شاد!»

صد نارون قیراندود، از دود پیچان می‌شد،

صد بیدبن خونالود؛ از شعله رقصان می‌زاد.

دیوانه آتش افروخت وان خیل زندانی سوخت

خاکستر از آنان کو؟ تا سوی ما آرد باد

سنگی نه و گوری نه؛ اوراق مستوری نه،

نام و نشان از آنان، دیگر که دارد در یاد؟

نه نه که آنان پاکند، روشنگر افلاکند،

هر اختری از آنان ؛ هرشب خبر خواهد داد

سخت است سخت اما من؛ دانم که فردا دشمن

پا تا به‌ سر خواهد سوخت، در آتش این بیداد

ای مادران! دستادست شورنده صف باید بست

تا دل بترکد از دیو؛ فریاد! با هم فریاد!



simin behbahani

از چپ: استاد حسین بهزاد، مینیاتوریست، بانو سیمین بهبهانی و استاد احمد ابراهیمی


javani Simin

دوباره می‌سازمت وطن

دوباره می‌سازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم،
اگر چه با استخوان خویش
دوباره می بویم از تو گُل،
به میل نسل جوان تو
دوباره می شویم از تو خون،
به سیل اشک روان خویش
دوباره ، یک روز آشنا،
سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ می زنم،
ز آبی آسمان خویش
اگر چه صد ساله مرده ام،
به گور خود خواهم ایستاد
که بردَرَم قلب اهرمن،
ز نعره ی آنچنان خویش
کسی که « عظم رمیم» را
دوباره انشا کند به لطف
چو کوه می بخشدم شکوه ،
به عرصه ی امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز،
مجال تعلیم اگر بُوَد،
جوانی آغاز می کنم
کنار نوباوگان خویش
حدیث حب الوطن ز شوق
بدان روش ساز می کنم
که جان شود هر کلام دل،
چو برگشایم دهان خویش
هنوز در سینه آتشی،
بجاست کز تاب شعله اش
گمان ندارم به کاهشی،
ز گرمی دمان خویش
دوباره می بخشی ام توان،
اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره می سازمت به جان،
اگر چه بیش از توان خویش


simin Javan

شعر فوق العاده زیبا و حماسی « هرگز نخواب کوروش …»

دارا جهان ندارد  سارا زبان ندارد  
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
 کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد  
 دیو سیاه دربند،آسان رهید و بگریخت   
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
 روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید   
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
  بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند    
گویی که آرش ما،  تیر و کمان ندارد
 دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد   
 نادر ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد   
  دارا ! کجای کاری، دزدان سرزمینت   
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد
 آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است   
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد  
 سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی  
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد  
 کوآن حکیم توسی، شهنامه ای سراید   
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد     
هرگز نخواب کوروش، ای مهرآریایی    
بی نام تو، وطن نیز  نام و نشان ندارد

simin Hadi
simin Rangi
simin Groohi
simin Hejab


برگشت به صفحه شعرا

برگشت به خانه