banner

م سحر

m sahar

درباره‌ی شعر نوی حماسی «بزن باران» همچنان بسیار میبینیم یا میشنویم که این شعر حماسی و غم انگیز را به شاعرانی غیر از سراینده ی اصلی اش نسبت میدهند. این شعر هیچ ارتباطی به وحشی بافقی و یا دیگر شاعران ندارد بلکه سروده‌ی محمد جلالی متخلص به «م. سحر» ساکن پاریس است که در دهه‌ی شصت در غم قربانیان و اعدامی های آن دهه سروده شده. با اینحال همچنان در اینترنت به نام هایی دیگر دست به دست میچرخد. اما در مورد داستان سروده شدن «بزن باران» محمد جلالی چنین می گوید :

«من در دهه شصت دانشجوی جامعه شناسی در پاریس بودم که اتفاق دهشتناکی در ایران روی داد. پس از خرداد ۱۳۶۰ تصمیم گرفته شده بود که نسل جوان و نسلی که تازه سربرآورده بود را قربانی کنند. کشتارها شروع شده بود و روزی نبود که جوانان آرمان خواه و کسانی که آن‌چنان هم از سیاست اطلاعی نداشتند و به قول معروف تازه سر از تخم به در آورده بودند و فکر می‌کردند که می‌خواهند جامعه را به سوی آزادی و عدالت ببرند قربانی می‌شدند. پس از کشتارهای نخستین و به ویژه قتل «سعید سلطان‌پور» که از هم دوره‌های ما در دانشکده هنرهای زیبا و شاعر و کارگردان تئاتر بود بسیار متاثر شدم‌. روزی باران تندی گرفت و من این را نوشتم‌: «بزن باران بهاران فصل خون است…» آن‌چه که دقیقا به خاطر دارم این است که ما مدام به رادیو گوش می‌دادیم و وقتی که فهرست اعدامیان آن روز را می‌خواندند و شنیدم که سعید سلطان‌پور نفر اول است دیگر مابقی را گوش ندادم‌. بی‌اختیار از منزل دوستم بیرون زدم و به یاد دارم که در کوچه فریاد می‌زدم‌ …»



بزن باران بهاران فصلِ خون است
خیابان سرخ و صحرا لاله گون است
بزن باران که بی چشمان ِ خورشید
جهان در تیه ِ ظلمت واژگون است
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه‌ای شد
که باآن کسب ننگ و نام کردند

بزن باران نسیم از رفتن افتاد
بزن باران دل از دل بستن افتاد
بزن باران به رویشخانهء خاک
گـُل از رنگ و گیاه از رُستن افتاد
بزن باران که دیوان در کمین اند
پلیدان در لباس ِ زُهد و دین اند
به دشتستان ِ خون و رنج ِ خوبان
عَلمداران ِ وحشت خوشه چین اند

بزن باران ستمکاران به کارند
نهان در ظلمت، اما بی شمارند
بزن باران، خدارا صبر بشکن
که دیوان حاکم ِ مُلک و دیارند
بزن باران فریب آئینه دار است
زمان یکسر به کام ِ نابکار است
به نام ِ آسمان و خدعهء دین
بر ایرانشهر، شیطان شهریار است

سکوت ِ ابر را گاه ِ شکست است
بزن باران که شیخ ِ شهر مست است
ز خون ِ عاشقان پیمانهء سرخ
به دست ِ زاهدان ِ شب پرست است
بزن باران و گریان کن هوا را
سکون بر آسمان بشکن، خدارا
هزاران نغمه در چنگ ِ زمان ریز
ببار آن نغمه های آشنا را

بزن باران جهان را مویه سرکن
به صحرا بار و دریا را خبر کن
بزن باران و گــَرد از باغ برگیر
بزن باران و دوران دگر کن
بزن باران به نام ِ هرچه خوبی ست
بیفشان دست، وقتِ پایکوبی ست
مزارع تشنه، جوباران پُر از سنگ
بزن باران که گاه ِ لایروبی ست

بزن باران و شادی بخش جان را
بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام ِ غرقه در خون ِ دیارم
بپا کن پرچم ِ رنگین کمان را
بزن باران که بی صبرند یاران
نمان خاموش، گریان شو، بباران
بزن باران بشوی آلودگی را
ز دامان ِ بلند ِ روزگاران

-------------

برای شنیدن آهنگ «بزن باران« به خوانندگی حبیب لینک زیر را کلیک کنید



برگشت به صفحه شعرا

برگشت به خانه