banner
ناصر اجتهادی

ناصر اجتهادی

چه خوب و یا بد انقلاب شده بود من هم از سه سال قبل از کارخانه‌ای که در آن ۲۰ سال با صداقت کامل کار می کردم به اتهام دزدی (کاری که نکرده بودم) بیرون آمده بودم و با افسردگی شدید از اتهامی غیر واقعی دست و دلم به کار نمی رفت و آه در بساط نداشتم.

بعد از انقلاب چون کارهای انتشاراتی را بلد بودم دست به انتشار ماهنامه ی جدول و سرگرمی زدم که خوش درخشید تیراژ از ۲۰۰۰ به ۵۰۰۰ و بعد به ۹۵ هزار رسید. تمام مطالب این مجله را از الف تا یا خودم می نوشتم و برای اینکه خواننده احساس بد نکند یک هیئت تحریریه خیالی را در اول مجله می آوردم. نه دفتر کار داشتم و نه نویسنده و کمک و کارمندی. فقط دو نفر بودیم من کارهای نوشتاری را میکردم و دوستم کارهای چاپی را انجام می‌داد تقریبا در شماره ی هشتم کار بود و در اتاقی در چاپخانه نشسته بودم. سرم را بالا کردم و دیدم در کریاس در اتاق یک مرد بسیار بلند قد ایستاده است. هر چند که ۲۰ سال بود که او را ندیده بودم ولی فورا او را شناختم. ناصر اجتهادی سردبیر سابق مجله توفیق و به صورتی معلم نوشته های فکاهی من بود.

بعد از جدا شدن من از توفیق و پیوستن به دنیای تولید دیگر مدت بیست سال او را ندیده بودم. مثل اینکه دنیا را به من داده اند. چون به صورتی معلم مطبوعاتی من بود. انسانی متفاوت که برعکس اکثر سردبیران با تمام نویسندگان راه می آمد و کوچکترین کبر و غرور و افاده ای هم نداشت. او را بوسیدم. کنارم نشست و از همه جا گفتیم و قرار شد هر ماه دو صفحه برایم بنویسد که اجابت کرد. خیلی از گذشته ها گفتیم و سرگذشت و رویدادها و بقیه ماجرا ها تا عاقبت گفت کامران می‌خواهم به تو چیزی بگویم. گفتم بگو عزیزم. گفت کامران آیا شعر "بس که این ملت خر است" را شنیده ای؟ گفتم تمام ملت ایران این شعر را خوانده اند و هادی خرسندی شاهکار کرده است. گفت کامران همه فکر میکنند که این شعر را هادی خرسندی سروده است است اما کامران کار من است!

دروغ نگویم نزدیک بود منجمد شوم گفتم ناصر میفهمی چی داری می گوئی؟ آیا میدانی که تروریست فرستاده‌اند تا هادی خرسندی را برای سرودن این شعر قیمه قیمه کنند. گفت می دانم. گفتم پس چرا این را به من میگوئی؟ گفت این راز را فقط من و تو میدانیم و ادامه داد که تو را از چشمم بیشتر قبول دارم و می خواهم اگر مردم حداقل تو شاعر حقیقی را بشناسی و بعدا بروز بدهی. گفتم ناصر جان من هم تو را دوست دارم اما این را دیگر حتی جلوی آینه هم با خودت تکرار نکن . قول داد که این مهم فقط بین من و او پنهان باقی بماند

مدتی گذشت ناصر رفت مشهد و سردبیر روزنامه ی خراسان شد. مدتی بعد شنیدم که در دفتر روزنامه ی خراسان سکته کرده و از دنیا رفته است اما من باور نکردم چون زمان ‌قتل های زنجیره‌ای بود و شاید ناصر در جائی بی احتیاطی کرده و جان خود را خود را از دست داده بود. این شعر آن بزرگوار است روانش شاد باد

~ کامران فرزان


از بس که این ملت خر است

مملکت در دست مشتی خائن غارتگر است
بس که این ملت خر است.
حال روشنفکر بیچاره ز بد هم بدتر است
بس که این ملت خر است.
مغزها له شد به زیر سم ملایان قم
وای در عصر اتم
صحبت عمامه و تسبیح و ریش و منبر است
بس که این ملت خر است.
هر که حرفی زد ز آزادی دهانش دوختند
جان ما را سوختند
حرف حق این روزها گویی گناه منکر است
بس که این ملت خر است.
مملکت افسوس برگشته به صدها سال پیش
حرف عمامه است و ریش
گوز من بر ریش هر چه شیخ در هر کشور است
بس که این ملت خر است.
خاک شهر قم گمان داری بشر می‌پرورد
تخم خر می‌پرورد
زانکه هر سو شیخکی بر منبری در عرعر است
بس که این ملت خر است.
ما که می‌دانیم حال شیخ‌ها در حجره‌ها
وای بر احوال ما
کز تف همدرس‌ها ماتحت‌شان دایم‌‌تر است
بس که این ملت خر است.
شیخ ریقویی که دایم بود دنبال لواط
در پی فور و بساط
با فلان پاره‌اش امروز یک شیر نر است
بس که این ملت خر است.
وانکه خیک گنده‌اش پر بود دایم از عرق
چونکه برگشته ورق
پیش چشم ملت اکنون بهتر از پیغمبر است
بس که این ملت خر است
معده هر شیخ چون پر شود از مال مفت
می‌شود گردن کلفت
چشم‌ها انگار کور و گوش‌ها گویی کر است
بس که این ملت خر است.
مملکت نابود شد با نقشه بیگانگان،
های ای دیوانگان
ریده بر این مملکت این شیخ پشمالوی خوک
با گروهی کله پوک
هر یکی از دیگری ابله‌تر و جاکش‌تر است
بس که این ملت خر است.
می‌درد دیوانه‌وار این مردم بیچاره را
های خرهای خدا
کشتن این خرس مردم‌خوار حج اکبر است
بس که این ملت خر است.
خویش را خوانده امام و مسلمین را امتش
چیست؟ دانی علتش؟
زانکه چون خر ملتی زین مفتخور فرمانبر است
بس که این ملت خر است.
ای خوش آن روزی که بینم جمله را بالای دار
بر درختان چنار
در چنان روزی وطن از هر بهشتی خوش‌تر است
بس که این ملت خر است.


برگشت به صفحه ادبیات شعر

برگشت به خانه