
چه خوب و یا بد انقلاب شده بود من هم از سه سال قبل از کارخانهای که در آن ۲۰ سال با صداقت کامل کار می کردم به اتهام دزدی (کاری که نکرده بودم) بیرون آمده بودم و با افسردگی شدید از اتهامی غیر واقعی دست و دلم به کار نمی رفت و آه در بساط نداشتم.
بعد از انقلاب چون کارهای انتشاراتی را بلد بودم دست به انتشار ماهنامه ی جدول و سرگرمی زدم که خوش درخشید تیراژ از ۲۰۰۰ به ۵۰۰۰ و بعد به ۹۵ هزار رسید. تمام مطالب این مجله را از الف تا یا خودم می نوشتم و برای اینکه خواننده احساس بد نکند یک هیئت تحریریه خیالی را در اول مجله می آوردم. نه دفتر کار داشتم و نه نویسنده و کمک و کارمندی. فقط دو نفر بودیم من کارهای نوشتاری را میکردم و دوستم کارهای چاپی را انجام میداد تقریبا در شماره ی هشتم کار بود و در اتاقی در چاپخانه نشسته بودم. سرم را بالا کردم و دیدم در کریاس در اتاق یک مرد بسیار بلند قد ایستاده است. هر چند که ۲۰ سال بود که او را ندیده بودم ولی فورا او را شناختم. ناصر اجتهادی سردبیر سابق مجله توفیق و به صورتی معلم نوشته های فکاهی من بود.
بعد از جدا شدن من از توفیق و پیوستن به دنیای تولید دیگر مدت بیست سال او را ندیده بودم. مثل اینکه دنیا را به من داده اند. چون به صورتی معلم مطبوعاتی من بود. انسانی متفاوت که برعکس اکثر سردبیران با تمام نویسندگان راه می آمد و کوچکترین کبر و غرور و افاده ای هم نداشت. او را بوسیدم. کنارم نشست و از همه جا گفتیم و قرار شد هر ماه دو صفحه برایم بنویسد که اجابت کرد. خیلی از گذشته ها گفتیم و سرگذشت و رویدادها و بقیه ماجرا ها تا عاقبت گفت کامران میخواهم به تو چیزی بگویم. گفتم بگو عزیزم. گفت کامران آیا شعر "بس که این ملت خر است" را شنیده ای؟ گفتم تمام ملت ایران این شعر را خوانده اند و هادی خرسندی شاهکار کرده است. گفت کامران همه فکر میکنند که این شعر را هادی خرسندی سروده است است اما کامران کار من است!
دروغ نگویم نزدیک بود منجمد شوم گفتم ناصر میفهمی چی داری می گوئی؟ آیا میدانی که تروریست فرستادهاند تا هادی خرسندی را برای سرودن این شعر قیمه قیمه کنند. گفت می دانم. گفتم پس چرا این را به من میگوئی؟ گفت این راز را فقط من و تو میدانیم و ادامه داد که تو را از چشمم بیشتر قبول دارم و می خواهم اگر مردم حداقل تو شاعر حقیقی را بشناسی و بعدا بروز بدهی. گفتم ناصر جان من هم تو را دوست دارم اما این را دیگر حتی جلوی آینه هم با خودت تکرار نکن . قول داد که این مهم فقط بین من و او پنهان باقی بماند
مدتی گذشت ناصر رفت مشهد و سردبیر روزنامه ی خراسان شد. مدتی بعد شنیدم که در دفتر روزنامه ی خراسان سکته کرده و از دنیا رفته است اما من باور نکردم چون زمان قتل های زنجیرهای بود و شاید ناصر در جائی بی احتیاطی کرده و جان خود را خود را از دست داده بود. این شعر آن بزرگوار است روانش شاد باد
