
دوتا انگلیسی ماشینشون خراب شده بود. آمدن یک شتربان را صدا کردن که ماشینشون خراب شده با او برن. یکیشون عربی بلد بود یکیشون بلد نبود. شتربان را از خواب بیدار کرده بودن و اون دوتام که فرنگی بودن یه پولی بهش دادن.
اما توی راه شتربان هی ناسزا میگفت .. فلان فلان ... اونی که بلد بود هی ترجمه میکرد برای اون دوست دیگش. الان فلان ناسزا را گفت ... اون دومی از آنجا ئیکه میخواستن برن قاهره گفت، نگفت که ما را به قاهره نمیبره. گفت نه. گفت کاریش نداشته باش. گفت دو مرتبه الان یه چیز خیلی بدتری گفت. گفت ولی نگفت که ما رو قاهره نمیبره؟ گفت نه. گفت کاریش نداشته باش.
آدم یه جائی که میخواهد بره به این چیزا کاری نداره که کی ... اگر ببینمش چه کار میکنم. فرصت نداره فکر کنه. شما همت تان را بلند کنید که میخوام کسی بشم تو دنیا. میخوام یه جای بلندی برسم. از همون لحظه که همت را شروع کنی چهره ات فرق میکند. آدمی که نیت بلندی داره ... من میخوام به کمال زیبائی برسم. آدم اصلا نشستنش فرق میکنه. راه رفتنش فرق میکنه ... حرف زدنش فرق میکنه. نگاه که کنی توی چهره اش همت بلند را میبینی. این آدم آدمی نیست که بخواد هرکاری بکنه. معلومه که کجا میخواد بره. آدما راه رفتنشون حکایت میکنه از مقصدشون. اگر خوب دقت کنی یکی که جائی نمیخواد بره داره پرسه میزنه. یکی داره با استواری میره یکی داره کج و کله میره. یکی با عشق داره راه میره. شما یه نیت بکنید فقط.
وقف کنید در معبد این عالِم که میخوام به سه تا چیز برسم. که از او سه تا چیز به شادی میتوان رسید. یکی زیبائی، یکی دانائی و یکی نیکوئی. این سه تا منتهی میشن به شادی. اگر به شادی منتهی نشن معلومه که یه چیز دروغه. اگر هنرمند شاد نیست هنری نداره. اگر عالِم شاد نیست علمی نداره. اگر انسان نیکو کار شاد نیست کار نیکوئی نکرده. نیکوئی باید شادی تولید کند. شادی درون که در چهره انسان باید موج بزنه. عالِم هم عالِم مایوس تابحال ندیده ام. عالِم افسرده ملول ما نداریم. عالِم علمش چیه به چه درد میخوره؟
گفتش که در راه میرفتم یه عالِمی در قافله بود. نگاه کرد دید روی شترها نصفش را سنگ گذاشتن و نصفش را برنج و روغن و آذوقه. گفت چرا همچین کردین گفت برای این که تعادل برقرار بشه. گفت خب این که کاری نداره. خود کالا را نصف میکنی سنگ ها را بر میداری نصف کالا را میریزی توی این گاله و نصفش توی اون گاله. گفتن عجب حرف خوبی میزنی. مشکلشان حل میشه و بارشان سبک میشه و مشکلی هم پیش نمیاد.
بعد به اون عالِم گفتن شما قادر قدرت همدانی هستید؟ گفت نه. گفتن صدر خجندی هستی؟ گفت نه. گفتن فلان کاره نظامیه بغداد بودی؟ گفت نه. گفت میدونید من کاره ای نیستم. هرچی مقامات پرسیدن گفت مقامی ندارم. گفت میبینید که پیاده دارم میروم. یه اسبم ندارم که سوار شم. قافله را نگه داشت گفت برو اون سنگ ها را بردار بیار. ممکنه نحوثت عملش ما را بگیرد!
این علم که نتونه این آقا را بجائی برسونه ما را به کجا میخواد برسونه. اگر تو با اون علمت با ما فرقی نمیکنی ایشون هم عصبانی میشه مثل بقیه. علم شما به چه درد میخوره. شما هم مثل باقی عصبانی میشی. تو هم مثل منی دیگه. هنرمند هم همینه. آقا مثلا ویلون میزنه. تو هم مثل ما حرص داری حسد داری دنبال آب و علف دنیا هستی. منتها دکونت فرق میکنه. اما بیامدی ... دنبال زیبائی که نیستی. دنبال ثروتی. چون ایستگاه نهائی اون ترن اگر هنر را وسیله کردی هنر نیست. به زیبائی نمیرسی. پس اگر به دنبال زیبائی بودی نشان به آن نشان که باید شاد میشدی. باید خرم بشی. شادی بطرابد از گفتار تو از رفتار تو. دلت پر از عشق و محبت انسان ها بشه. که از شاد کردن لذت ببری.
فقط این سه راه هست که آدم را شاد میکند.
یکی این که کار خوب کنی که هر یک دونه کار خوب درجه شادی را میبره بالا. کار خوب هم خودتون میدونید که چیه. لزومی نداره لیست بدی. کار خوب همونه که دوست دارید همه بکنند. اگر قول دادی سر وعده بیایی. اگر پولی از شما قرض کردن بموقع بدی. اگر کتابتون را گرفتن بهتون بدن. اگر نیازی داری فورا برآورده کنند. معلومه چیه کار خوب اینه که برکتش به دیگران برسه. این کار خوبه.
یکی ام به دنبال زیبائی برین. همه چیزا را زیبا کنید. متناسب کنید. موزون بکنید. از خوب نیفته... خسته و کج و کله و بد قیافه. قیافه فقط ظاهر نیست حرف را هم نباید بد قیافه بزنید. قدیم میگفتن حسن تعبیر. یعنی اون چیزی را که میخواهی بگی اونرو نرم و قشنگش را بگو.
یک بار یه نویسنده ای در باره کسی که دیوانه شده بود بجای اینکه دیوانه شد گفت موسیقی ذهنش از کوک افتاد. قشتنگتره که بگه دیوانه.
