
در کودکی به دنیا آمدم.
از مادری حامله و پدری پشیمان.
هفتاد و پنج سال است برای رسیدن به آینده ای بهتر کوشش میکنم.
مهمترین کاری که امروز میکنم، کمک به کمپانی های داروسازی است. آنها سعی میکنند من نه حالم خوب شود نه بمیرم، تا همینطور دارو مصرف کنم. من هم دارم با آنها همکاری میکنم.
دو فرزند نزدیک به پنجاه دارم که برای دیدن آنها باید با آژانس شان تماس بگیرم.
دوتا نوه دارم که توی واتساپ هستند.
همسرم با تلفن پیش دوستانش از من تعریف میکند اما با خودم حرف نمیزند.
به مسافرت علاقه دارم اما نمیدانم به کجا بروم.
جوک های تازه را دوست دارم ولی قبلاً آنها را شنیده ام.
همیشه برای کسانی که میروند به کلیسا دعا میکنم.
از وقتی آلزایمر گرفته ام پارکینسونم خوب شده، چون یادم میرود تکان بخورم.😅
