فروغ فرخزاد
آیه
گر تن بدهی، دل ندهی، کار خراب است
چون خوردنِ نوشابه که در جامِ شراب است
گر دل بدهى، تن ندهى، باز خراب است
این بار نه جام است و نه نوشابه، سراب است
اینجا به تو از عشق و وفا هیچ نگویند
چون دغدغهی مردمِ این شهر، حجاب است
تن را بدهى، دل ندهى، فرق ندارد
یک آیه بخوانند، گناه تو ثواب است
خریدند تنت را و بریدند کفنت را
به یک آیه و چند سکه ببستند دهنت را
نه روحی به کار است، نه عشقی به بار است
فقط شهوتِ مردانه به اندام تو یار است
آن کس که زنی را بفروشد پی پیسه
حق است که روحش تهِ دوزخ به عذاب است
هر جای جهان، مرتبهی زن بلند است
در کشورِ من، زن مثل میّت به حساب است
ای کاش که دلقک شده بودم نه شاعر
در کشورِ من، ارزشِ انسان به نقاب است
تن را بدهی، دل ندهی، فرق ندارد
یک آیه بخوانند، گناه تو ثواب است
شکستند دلت را و غرور و حرمتت را
سکوتت گرفت از تو تمام فرصتت را
به نانی تو راضی شدی و هیچ نگفتی
همین است که جاهل زده بر تو قیمتت را
ترانه سرایان: فروغ فرخزاد و شهرام فرشید
گناه
گنه کردم گناهی پر ز لذت
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
گنه کردم چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
آیه های زمینی
چه روزگار تلخ و سیاهی
نان، نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پیغمبران گرسنه و مفلوک
از وعدهگاه های الهی گریختند
و برههای گمشدهٔ عیسی
دیگر صدای هیهی چوپانی را
در بهت دشت ها نشنیدند
گمگشته
من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل كه مفت بخشیدم
دل من كودكی سبُكسَر بود
خود ندانم چگونه رامش كرد
او كه می گفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش كرد
اگر از شهدِ آتشین، لبِ من
جرعه ای نوش كرد وشد سرمست
حسرتم نیست ز آنكه این لب را
بوسه های نداده بسیار است
باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون به تن كُنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم
بازهم می توان به گیسویَم
چنگی از روی عشق و مستی زد
باز هم می توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد
باز هم می دود به دنبالم
دیدگانی پر از امید و نیاز
باز هم با هزار خواهش گنگ
ریختم چون شراب در كامش
بباز هم دارم آنچه را كه شبی
دارم آن سینه را كه او می گفت
باز هم با هزار خواهش گنگ
تكیه گاهی ست بهر آلامش
ز آنچه دادم به او مرا غم نیست
حسرت و اضطراب و ماتم نیست
غیر از آن دل كه پر نشد جایش
به خدا چیز دیگرم كم نیست
كو دلم، كو دلی كه برد و نداد
غارتم كرده، داد می خواهم
دل خونین مرا چكار آید
دلی آزاد و شاد می خواهم
دگرم آرزوی عشقی نیست
بیدلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید
كه هنوزم نظر به او باشد
او كه از من برید و تركم كرد
پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من كه مفت بخشیدم
دل آشفته حال غافل را.
فروغ به همراه فريدون و گلوريا فرخ زاد در زمان دانشجويى
بخش هایی از نامه فروغ فرخزاد به فریدون
مگر من اینجا چه شدم که تو میخواهی بشوی؟ دو سال است به آلمانی شعر میگوئی و برای خودت آدمی شده ای. من 10 سال است که شعر میگویم و هنوز وقتی احتیاج به 50 تومان دارم باید سر خودم را بگیرم و از بدبختی گریه کنم.
وقتی میخواهم یک کتاب چاپ کنم ناشرها بزور دست توی جیبشان میکنند و هزار تومان حق التالیف میدهند و آن کتاب را هم با هزار غرولند چاپ میکنند، و تازه وقتی کتابت چاپ شد با تیراژ حداکثر 2هزار، سالها توی ویترین مغازه ها میماند تا 50 جلدش بفروش برود و بعد چهارتا آدم احمق بی سواد و بی شعور توی چهارتا مجله مبتذل که سرتاپایش صحبت از لنگ و پاچه و خورشت قرمه سبزی و جنایت های مخوف است بر میدارند و بعنوان انتقاد هنری!! ترا مسخره میکنند. همین.
چرا میخواهی بیایی ومیان یک عده احمق شهرت پیدا کنی؟ این برای تو چه ارزشی دارد؟
اینها هیچ هستند، هیچ هستند. آنهایی که امروز صد دفعه عکس تو را توی مجلاتشان چاپ می کنند و به زور به خورد آن بقیه می دهند و فردا هیچ کاری ندارند غیر از آنکه هرجا می نشینند از تو بد بگویند و هرجا می نویسند از تو بد بنویسند.
تو از سادگیت و از احساسات پاک و بچه گانه ات زندگی می کنی و این ها با مسخره کردن همین احساسات تو نان خواهند خورد. من به این عادت کرده ام و این دلقک ها را خوب می شناسم تو هم بیا تا آنها را بهتر بشناسی.بهرجهت اولین کسی که در فامیل ما می میرد من هستم و بعد از من نوبت تو است. من این را می دانم.
فریدون، مونیخ، آلمان