banner

ادبیات طنز

پیام گیر تلفن شاعرین

رفتم به غرفه تلفون تا به دوستی تلفون کنم، گوشی را برنداشت اما در پیام گیر تلفونش این ابیات زیبا را گذاشته بود:

شــرمنــــــــده از آنم که نباشم بـه سرایم

تا با تـــــو ســلامی و علیــکی بنـــــــــــمایم

گر لطف کنی نمره و پیـــــــــغام گـــــــذاری

پاسخ دهم ای دوست به محضی کـه بیایم

باخود گفتم: اگر در دوران شعرای قدیم می بود خدا میداند پیام های شان چقدر جالب میبود.

در پیام گیر حافظ:

رفته‌ام بیرون من از کاشانه‌ی خود غم مخور

تا مگـر بینـم رخِ جانانه‌ی خـود غم مخور

بشنـوی پاسـخ ز حافظ گـر که بگذاری پیام

زان زمان کـو باز گردم خانه‌ی خود غم مخور


در پیام گیر سعدی:

از آوای دل انگیـــــز تــــو مستم

نبـاشـم خـانه و شــرمنـــده هستم

به پیغــام تو خـواهــم گفت پاسخ

فلک را گر فرصتی دادی بـه دستم


در پیام گیر فردوسی:

نمی باشم امروز اندر سرای

که رسم ادب را بیارم به جای

به پیغامت ای دوست گویم جواب

چو فردا بر آید بلند آفتاب


در پیام گیر خیام:

این چرخ فلک عمر مرا داد به باد

ممنون توام که کرده ای از من یاد

رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش

آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد


در پیام گیر مولانا:

بهر سماع از خانه‌ام رفتم برون رقصان شوم!

شوری برانگیزم به پا… خندان شوم شادان شوم!

برگو به من پیغام خود هم نمره و هم نام خود


در پیام گیر بابا طاهر:

تلیفون کرده ای جانم فدایت!

الهی مو به قوربون صدایت!

چو از صحرا بیایم نازنینم

فرستم پاسخی از دل برایت!


در پیام گیر منوچهری:

از شرم به رنگ باده باشد رویم

در خانه نباشم که سلامی گویم

بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت

زان پیش که همچو برف گردد رویم!





pire mard

فکر خام آدمی

شام گاهی در رهی بودم روان

تن روان و دل به فکر آب و نان

من نمیدانم چنان شد یا چنین

پای من لغزید خوردم بر زمین

رهنوردِ مهربان سویم دوید

دست او تا زیر بازویم رسید

بیخ گوشم گفت لنگی یا که مست

وارسی کن بین کجاهایت شکست

گفتمش نی مستم و نی هم علیل

افتاده ام خود هم نمیدانم دلیل

یا کهنه از کفش یا تقصیری ز پای

‌دست من گیر تا که برخیزم ز جای

دست من بگرفت با دست دیگر

کیسه ام می جُست تا یابد مگر

من در این فکرم که او مرد خداست

او در این سودا که جیبم در کجاست

ای دریغ از فکر خام آدمی

گریه کردم بر مقام آدمی

~ رازق فانی



noghreh

زنگی های گود قدرت

این سروده را طنزپرداز گرانقدر، کوروش سلیمانی در برنامه معرفی کتاب زنگی های گود قدرت که بنیاد اسماعیل خوئی در سال 2017 در آتلانتا برگزار کرد، خواند.


جاهلی آزرده کُنجِ لاله زار

شِکوه می کرد از جفای روزگار

گفت, از وقتی شنیدم این خبر

بوده ام افسرده و زار و خُمار

زآنکه در مُلک فرنگستون، یکی

غیبتِ ماها نموده بی شمار

یک کتابی داده بیرون تازه گی

رفته تیراژش به زیرِ صد هزار

پَتّه هارا پاک ریخته روی آب

زیرِ آب ما زده از بیخِ کار

با قلم، بی تیغ و چاقو و قمه

جاهلا را کرده از دَم لَت و پار

نشۀ گی یکهو پرید از کله

نَعلت و دشمون به چرخِ نابکار

گفته از الواتی های جاهلا

عشق و حال ما همه در پامنار

گفته این مخلص مقصر بوده ام

دامن عفت ! اگر شد لکه دار

گفته ما گندی زدیم، گَندی بزرگ

گُنده گوئی کرده آقا از قرار

گفته ما اهل سیاست بوده ایم

آخه داشم با سیاست ما چکار؟

گفته از الواتی و چاقو کشی

مدرک هم آورده بی حد و شمار

گفته از زنهای نا اهل ِ محل

از شهین لکاته و مریم تغار

تهمت و بهتون زده عالیجناب

صرفه جوئی هم نکرده تویِ کار

گفته از لات های هر شهر و دیار

یزد و شیراز و اراک و گرمسار

تُوی تهرون و نطنز و اصفهون

تُوی رشت و اردکان و سبزوار

گفته از فیلم های گَندِ جاهلی

خُلق ما را کرده عینِ زهرِ مار

گفته از هر کوچه و بازارچه ای

از همون آب منگُل و دروازه غار

الغرض پیچیده حرفِ جاهلا

توی کوی و برزن و گوش و کنار

گفته شد کی باشد این والا تبار؟

گفت، مسعود نام و فامیل نُرقه کار

کورش سلیمانی 30 آپریل 2017



دکلمه زیبا بوسیله صبا اکبری از شعر ابوالقاسم حالت در باره راز جوانی خانم ها










بلند اقبال شیرازی

گذارند داغی به ران ستور
که بشناسدش صاحب از راه دور
چرا داغ زاهد نهد بر جبین؟
جبین را ندانسته از ران یقین
پی صید خلق است در صبح و شام
گرفته است تسبیح بر کف چو دام
ز طول نمازش مخور هیچ گول
که در رهزنی هست بدتر ز غول
نماز ار کند کس به عمر دراز
بدین سان چه حاصل برد از نماز
گنه را چه فرق از عبادات ماست
عبادات ما کی پسند خداست
کسانی که بر دل نهادند داغ
از ایشان مگر خلق یابد فراغ
وگرنه در این زاهدان هیچ نیست
به گفتارشان غیر سر گیج نیست
به زاهد بگو بد مکن دل زمن
خود انصاف ده گفتم از حق سخن






برگشت به صفحه ادبیات شعر

برگشت به خانه