banner

جنگ: نکات

عرفان نظرآهاری






Nagazaki Boy

پسر ایستاده ناگازاکی

پس از بمباران اتمی ناگازاکی در سال ۱۹۴۵، عکسی دلخراش غم و استقامت یک پسر جوان ژاپنی را به تصویر کشید. این تصویر که توسط عکاس نیروی دریایی ایالات متحده، جو او'دانل، گرفته شده، پسری برهنه‌پا به سن تقریبی ده سال را نشان می‌دهد که در کنار یک کوره مرده سوزی، ایستاده است. بر دوش او، بدن بی‌جان برادرش که نوزاد است، برای سوزاندن منتظر است. چهره کودک بی‌احساس است و لب پایینی‌اش به شدت گاز گرفته شده و خونریزی می‌کند، اما او بی‌حرکت باقی می‌ماند و نگاهش بر شعله‌ها متمرکز است. او'دانل که برای مستندسازی ویرانی‌ها در ژاپن منصوب شده بود، این لحظه را به وضوح به یاد آورد. او اشاره کرد که وضعیت و بیان پسر، احساس عمیق وظیفه و غم را منتقل می‌کند. مردان با ماسک‌های سفید به سمت کودک نزدیک شدند و به آرامی ریسمانی را که نوزاد را نگه داشته بود، باز کردند. پسر هیچ واکنشی نشان نداد؛ او به‌طور خاموش ایستاد در حالی که بدن بر روی آتش گذاشته می‌شد. پس از چند دقیقه، او برگشت و با گام‌های حساب‌شده و استوار دور شد.

هویت پسر ناشناخته باقی مانده است، با وجود تلاش‌های افرادی ژاپنی که او را به عنوان یک دوست دوران کودکی شناختند. آن‌ها به یاد دارند که او گفت: "مادرم اینجا نیست" که نشان می‌دهد او هر دو والدینش را در بمباران از دست داده است. کارشناسان پزشکی که این عکس را بررسی کردند، حدس زدند که پسر ممکن است از بیماری ناشی از تشعشع رنج می‌برده باشد، زیرا نشانه‌هایی از خونریزی از بینی و چشم‌هایش مشاهده می‌شد.

این عکس که به عنوان "پسر ایستاده ناگازاکی" شناخته می‌شود، به نمادی تأثیرگذار از قربانیان بی‌گناه جنگ تبدیل شده است. این تصویر یادآور هزینه انسانی جنگ و روح پایدار کسانی است که سختی‌های غیرقابل تصور را تحمل می‌کنند.



مستند بی بی سی در باره شرکت کودک ـ سربازان در جنگ ایران و عراق
لینک یوتیوب




سربازی نامه ای برای فرماندە اش نوشت:
جناب فرمانده! اسلحەام را زیر خاک پنهان کردم، دیگر نخواهم جنگید و این تصمیمم بخاطر ترس از مرگ نیست وحتی بخاطر عشق به همسر ، پسر کوچک و دختر نازم هم نیست. راستش را اگر بپرسی، بعد از آنکه یک سرباز دشمن را با این دستانم کشتم … وقتی درون جیبهایش را گشتم، چیز عجیبی دیدم … روی یک تکه کاغذ آغشته به خون نوشته شده بود:
پدر جان از روزی که تنهایم گذاشتی هر صبح تا غروب آفتاب جلو دروازه چشم به راه تو ام بخدا اگر این بار برگردی، پدر جان تو را محکم در آغوش میگیرم و اجازه نمیدهم دوباره به جنگ برگردی …
من این کودک را در انتظار بیهوده نگه داشتم … آیا او تا چند غروب دیگر چشم انتظار پدر خواهد ماند؟ …


برگشت به صفحه جنگ

برگشت به خانه